نقد فیلم
نقد سینمای ایران و جهان
 
 

 

 

 

 

 

 

دختری با خالکوبی اژدها : The Girl with the Dragon Tattoo

 

کارگردان : David Fincher

 

نویسنده : Steven Zaillian، Stieg Larsson

 

بازیگران :

 

Daniel Craig...Mikael Blomkvist

 

Rooney Mara...Lisbeth Salander

 

Christopher Plummer...Henrik Vanger

 

Stellan Skarsgård...Martin Vanger

 

و...............

 

ژانر : درام

 

درجه سنی : R( مناسب برای فراد بالای 17 سال )

 

 

 

اگر « استیگ لارسنِ » فقید زنده بود احتمالاً با دیدن موفقیت های داستانش بر پرده نقره ایی، از فرط خوشحالی 60 نخ سیگاری را که در یک روز می کشید، 1به 120 می رساند!. « لارسن » روزنامه نگاری سوئدی بود که در تمام عمر یک زندگی معمولی داشت که آن هم بی دردسر نبود. او روزنامه نگاری بود که در مقابل نئو نازی ها ایستادگی کرد و با قلمش آنها را به نقد کشید و نهایتاً در سن 50 سالگی به دلیل سکته قلبی درگذشت. البته هرگز مشخص نشد که دلیل مرگ او واقعاً سکته قلبی بود یا اینکه جناح های سیاسی به پزشکی قانونی فشار وارد کرده بودند تا دلیل مرگ را حمله قلبی  عنوان کند ( « لارسن » پیش از مرگ بارها توسط دشمنانش تهدید به مرگ شده بود ). اما هرچه که بود او در گمنامی از دنیا رفت اما با انتشار سری داستانهای « هزاره » ، « لارسن » به چنان شهرتی دست یافت که مطمئناً اگر زنده بود هرگز نمی توانست حتی در خیالاتش هم به آن دست پیدا کند. از میان داستانهای « لارسن » که نامِ آنها « دختری با خالکوبی اژدها » ، « دختری که با آتیش بازی کرد » و « دختری که به لانه زنبور لگد زد » می باشد، « دختری با خالکوبی اژدها » از شهرت فوق العاده بالایی در جهان برخوردار شد و به بیش از 40 زبان دنیا ترجمه شد. در سال 2009 نیز اقتباسی سینمایی از داستان « دختری با خالکوبی اژدها » صورت گرفت که « نیلز آردن اوپلو » ( اگه درست تلفظش را گفته باشم! ) آن را کارگردانی کرد. این اثر سوئدی فیلمی بسیار موفق بود که با استقبال مثبت منتقدان و تماشاگران مواجه شد. اما در سال 2010 به یکباره اعلام شد که قرار است اقتباسی دیگر از داستان « دختری با خالکوبی اژدها » انجام گیرد که البته بخش مهم تصمیم این بود که اینبار هالیوود خواهان انجام آن است. در زمان اعلام این خبر بسیاری بر این باور بودند که این اقتباس تنها به دلیل تسخیر گیشه ها انجام گرفته وگرنه چه دلیلی دارد که از یک اثر خوب ، فیلمی دیگر ساخته شود؟! اما زمانی که نام « دیوید فینچر » به عنوان کارگردان فیلم مطرح شد، همگان متوجه این نکته شدند که فیلمِ جدید « فینچر » چیزی بیشتر از یک بازسازی محض خواهد بود و همینطور هم شد. « دختری با خالکوبی اژدها » که « فینجر » کارگردانِ آن هست، به مراتب فضایی تاریک تر و خفقان تر از نسخه سوئدی اش دارد.

میکائیل ( دنیل کریگ ) روزنامه نگاری است که به دلیل کنجکاوی های سیاسی که انجام داده، موقعیت شغلی اش بر باد رفته است. میکائیل از  آن دسته روزنامه نگارانی است که همیشه سعی در کشف حقیقت دارد اما ظاهراً اینبار به درِ بسته برخورد کرده است. کنجکاوی های میکائیل و روحیه جنگندگی او باعث می شود تا یک میلیونر به نام هنریک ونگر ( کریستوفر پلامر ) از وی درخواست کند تا مسئولیت 2رسیدگی به پرونده نوه اش که در سال 1966 مفقود شده، شود. میکائیل پیشنهادِ ونگر را قبول می کند و به دنبال سرنخ های این پرونده می رود. او در میانه راه با دختری عجیب و غریب با انواع و اقسام خالکوبی به نام لیزبث ( رونی مارا ) آشنا می شود. لیزبث یک هکر حرفه ایی است که به راحتی می تواند به اطلاعات سِری دست پیدا کند و این کمک بزرگی به میکائیل در کشف جزییات پرونده می کند. اما هرچقدر که میکائیل و لیزبث در این پرونده جلو می روند با وقایع ناخوشایندی روبرو می شوند...

شاید با خلاصه ی داستانی که از این فیلم خواندید فکر می کنید که « دختری با خالکوبی اژدها » مشابه نسخه سوئدی اش است اما باید خدمتتان عرض کنم که « دختری با خالکوبی اژدها » یی که « فینچر » کارگردانی کرده پیچیدگی های سینمایی به مراتب بیشتری دارد. در اقتباس سوئدی این اثر ، شما به راحتی می توانستید این نکته را متوجه شوید که « اپلو » سعی داشته به هر قیمتی که شده به منبع اصلی وفادار باقی بماند. او در فیلمش شخصیت های داستان را به شکلی در کنار هم قرار داده که توانایی هایشان همیشه در مقابل هم قرار داشته باشد ( تسلطِ لیزبث به کامپیوتر و جسارتِ میکائیل در کشف حقیقت ) ، اما در فیلمِ « فینچر » این ویژگی تا حدود زیادی کنار گذاشته شده و بُعد احساسی شخصیت ها جای آن را گرفته است.

کارِ مهمی که « استیون زالیان » ( فیلمنامه نویس ) در « دختری با خالکوبی اژدها » انجام داده این بوده که شاخ و برگ کتابِ اصلی را زده و به این ترتیب یک داستان منسجم و قابل فهم را برای تماشاگر به رشته نگارش درآورده که همین امر کمک زیادی کرده تا درکِ « دختری با خالکوبی اژدها »ی « فینچر » به مراتب راحت تر از نسخه سوئدی اش باشد. البته برای کسانی که کتاب را خوانده اند شاید این تغییر چندان جالب نباشد اما برای تماشاگران سینما مطمئناً این تغییر بسیار مفید خواهد بود!. به نظرم  ریتم نسبتاً کندِ « دختری با خالکوبی اژدها » در نسخه سوئدی و زمان بالای فیلم، از دلائلی بودند که باعث شد تا نسخه سوئدی به آنچه که مستحق اش بود دست پیدا نکند. اما حالا « فینچر » با درکِ مشکلات نسخه سوئدی ، فیلمی به مراتب عموم پسند تر ارائه داده که در آن همه چیز طبق برنامه پیش می رود و تماشاگر لحظه ایی احساس خستگی نمی کند. فیلم در 1 ساعت اول شروع به کند و کاو در زندگی خصوصی شخصیت ها می کند تا با این کار تماشاگر به ابعاد مختلف زندگی کاراکترهای داستانش بیشتر آشنا شود. این فصل خوشبختانه سرِ موقع به 3پایان می رسد و بعد از یک ساعت ما می توانیم میکائیل و لیزبث را ببینیم که به کمک همدیگر داستان را به جلو هدایت می کنند. البته ضرباهنگ بعضاً کُندِ فیلم در لحظاتی باعث از دست رفتن تمرکز تماشاگر می شود ( مانند بخش ابتدایی آشنایی میکائیل و لیزبث ) اما « فینچر » به سرعت با چیدن یکی از پازل های داستان، تماشاگر را وارد فاز جدیدی از قصه می کند.

دیگر تفاوت فیلم سوئدی با نسخه هالیوودی این است که شخصیت های اصلی داستان به مراتب پیچیده تر از نسخه سوئدی هستند. در این میان لیزبث وضعیت سخت تری دارد ، او در علوم کامپیوتر همتا ندارد و به راحتی می تواند موانع را سر راه بردارد. فیلم در ابتدای رویارویی میکائیل با این شخصیت به نوعی به تماشاگر می گوید که او دختری بسیار باهوش و دست نیافتنی است، اما رفته رفته « فینچر » بُعدِ منفی شخصیت لیزبث را به ما نشان می دهد. او اگرچه هکری حرفه ایی است اما در بحث شخصیت، همچنان یک دختر بچه باقی مانده!. او سریع علاقه مند می شود، سریع ناراحت می شود و در یک کلام رفتاری نه چندان پخته از خودش نشان می دهد. « فینچر » با بررسی زوایای مختلف شخصیت لیزبث سعی کرده این شخصیت کلیدی داستان را بیش از پیش برای تماشاگر قابل فهم کند و در این راه هم موفق شده. لیزبث گذشته ی تلخی دارد و برای فرار از این گذشته، ترجیح داده خود را با انواع و اقسام خالکوبی ها بپوشاند تا شاید از این طریق به خودش القا کند که آدم سرسختی است و ناملایمات دنیا دیگر نمی تواند زندگی او را برهم بزند، اما با برملا شدن جزییات کثیف پرونده های مختلف که همه آنها حاکی از وجود انواع و اقسام فساد دارد و یا مشاهده رفتارهای غیر منصفانه میکائیل ( از نظر خودش ) ، مشاهده می کنیم که او واکنشی متفاوت با ظاهر سرسخت اش از خود نشان می دهد، در این قسمت ما با بخش اصلی شخصیت لیزبث روبرو می شویم که در پشت نقاب کمین کرده بود، لیزبث اصلی دختری شکننده و به شدت حساس است که خلاٌ احساسی اش چنان پر رنگ بوده که بی مقدمه به سمت میکائیل گرایش پیدا می کند. تعریف رابطه ی میکائیل و لیزبث در کتاب با آنچه که در نسخه سوئدی فیلم شاهد بودیم، کمترین تفاوت ممکن را داشت. اما در فیلمِ « فینچر » این رابطه دستخوش تغییرات نسبتاً زیادی شده که یکی از آنها تعریف شرایط این 2 نفر است. در واقع می توان گفت که میکائیل و لیزبث کمترین حس مشترکی به یکدیگر دارند! به عنوان مثال لیزبث که قبلاً  رابطه ایی احساسی را تجربه نکرده است، فکر می کند میکائیل به او دلبسته است اما میکائیل که فرد به مراتب با تجربه تری4 است، کاملاً شرایط را در کنترل خود دارد و می داند که رابطه ی احساسی خاصی با لیزبث ندارد!.

بازی زیبا و بی نقص « رونی مارا » در نقش لیزبث یکی از نقش آفرینی هایی است که به نظر می رسد به راحتی بتواند یکی از کاندیدهای دریافت اسکار باشد. « مارا » با استادی توانسته تمام زوایای شخصیت لیزبث را برای تماشاگر نمایان کند، شخصیت همیشه مضطرب و شکننده او به خصوص در لحظاتی که احساساتی می شود، چنان تاثیرگذار است که اشک هر بیننده ایی را در می آورد!. در نسخه سوئدی « نومی راپیس » ایفاگر نقش لیزبث بود که اتفاقاً با این فیلم به شهرت فراوانی دست پیدا کرد، بازی « راپیس » در نسخه سوئدی بسیار خوب و قابل تحسین بود اما فکر می کنم در مقایسه با نقش آفرینی « مارا » در سطح به مراتب پائین تری قرار دارد. « دنیل کریگ » هم در نقش میکائیل بازی خوبی ارائه داده است. « کریگ » در این فیلم به دور از شمایل " جیمز باندی اش " ، بازی تاثیرگذاری ارائه داده. بازی او به خصوص در یک سوم پایانی فیلم، قابل ستایش است. البته باید بگویم که در صحنه های دو نفره بین « کریگ » و « مارا » ، این « مارا » است که چشم ها را بسوی خود خیره می کند.

« دختری با خالکوبی اژدها » تمام فاکتورهای یک فیلم خوب را دارد. « فینچر » که متخصص ایجاد فضای تاریک و غمگین در فیلم است، موفق شده داستان ناراحت کننده « دختری با خالکوبی اژدها » را به زیبایی هرچه تمام تر به تصویر بکشد. اگر جزو آن دسته از تماشاگرانی هستید که به دنبال خوبی و خوشبختی در فیلم می گردید، بی تعارف بگویم که « دختری با خالکوبی اژدها » فیلمِ مورد نظر شما نیست. اما اگر جزو تماشاگرانی هستید که زبان سینما برایتان مهم است و تماشای تکنیک های فیلمسازی برایتان در اولویت قرار دارد، می توانم بگویم که با تماشای « دختری با خالکوبی اژدها » به خواسته خودتان خواهید رسید.

منتقد : میثم کریمی

منبع : MovieMag.IR


ارسال شده در تاریخ : جمعه 09 اسفند 1392 :: 22:31 :: توسط : naghd-cinema

[تصویر: 13zboyf.jpg]
خلاصه داستان :
فيلم با الهام از ماجراي واقعي و در آميختن آن با كمي تخيل ، قضيه قاتل زنجيره اي مرموزي موسوم به زودياك را روايت مي كند كه در اواخر دهۀ 1960 و اوايل دهۀ 1970 در كاليفرنياي شمالي ، موجي از وحشت پديد آورد . يكي از عادت هاي اين قاتل مخوف و بي عاطفه كه شب ها در تاريكي كوچهپس كوچه ها قربانيانش را شكار مي كرد ، اين بود كه نامه ها و پيغام هاي طعنه آميز و مرموزي براي ادارۀ پليس مي فرستاد و از اين طريق پليس ها را به خشم مي آورد .

رابرت گري اسميت ، كاريكاتوريست سان فرانسيسكو كرونيكل ، كه در ابتدا صرفاً علاقه اي آماتوري به ماجراي اين قاتل پيدا كرده ، بعد ها يكي از افرادي مي شود كه به طور جدي در راه كشف هويت قاتل تحقيق مي كند . يكي ديگر از اين افراد روزنامه نگاريست به نام پل ايوري كه دل خوشي از فضولي هاي گري اسميت ندارد . بازرس ويليام آرمسترانگ نيز مأمور تحقيق در اين زمينه است .

[تصویر: 2i20yhj.jpg]

در انتها معلوم مي شود كه زودياك علاوه بر كشتن افراد بيگناه ، جنايتي شايد بزرگتر را در حق كل جامعه مرتكب شده و آن از بين بردن حس اعتماد و نوع دوستي انسانها نسبت به همديگر است . او باعث شد محبت و دلسوزي نسبت به غريبه ها جاي خود را به ترسي اغلب نا معقول از آنها بدهد و در واقع كاري كرد تا معصوميت دهۀ 1950 جاي خود را به نگاهي تيره و تار و بدبيني بدهد كه در دهۀ 1970 شيوع بيشتري پيدا كرد و پس از آن بيشتر شدت گرفت ...
*********
دربارۀ فيلم :‌

فيلم با نمايش اولين قربانيان آغاز مي شود . دختر و پسر جواني را مي بينيم كه براي تفريح شب چهارم ژوئيه به پاركي مي روند و در حالي كه در اتومبيل خود نشسته اند ، بيگانه اي با تومبيل به آنها نزديك مي شود و هر دوي آنها را به گلوله مي بندد . هفته هاي بعد نامه اي به دفتر روزنامۀ « سان فرانسيسكو كرونيكل » ميرسد كه قاتل به جزئيات آن قتل اعتراف كرده ، به اضافۀ صحنه اي كه در آن پيام رمزي نوشته شده است . آيا اين رمز مي تواند هويت قاتل را فاش سازد ؟‌( يك معلم آن را حل مي كند اما جوابش « نه » است ) . قاتل – كه خود را « زودياك » ناميده – ديوانه است كه قول داده باز هم دست به جنايت خواهد زد و آشكار است كه بي رحمي او حكايت از نوع جديد يك بيماري رواني دارد .

زودياك فيلم طولاني و بلندي است دربارۀ يك آدمكش زنچيره اي واقعي كه طي سالهاي 1969 تا 1991 ، به مدت 22 سال ، ساكنان مناطقي در شمال كاليفرنياي آمريكا را در ترس و نكراني فرو برده بود . او در مجموع مرتكب سيزده جنايت شد . پليس كاليفرنيا به رغم همۀ تلاش و كوششي كه كرد موفق به يافتن اين قاتل نشد . پليس حدود 2500 مظنون را شناسايي و بازجويي كرد اما هرگز موفق به شناسايي و دستگيري قاتل نشد . علاوه بر نيروهاي پليس ، روزنامه نگاران بسياري نيز درگير اين ماجرا شدند . رابرت گري اسميت يكي از معروفترين اين روزنامه نگاران بود . گري اسميت كاريكاتوريسيتي بود كه به موضوع قتل هاي زودياك علاقه مند شده بود . وي تحقيقات مفصلي در اين مورد انجام داد و بر اساس بررسي هاي شخصي اش فردي به اسم آرتور لي آلن را به عنوان قاتل معرفي كرد . با اين وصف مدارك ارائه شده از سوي گري اسميت آنقدر محكم و قوي نبود كه پليس اقدام به دستگيري آلن كند . آلن ده سال پيش درگذشت و به اين ترتيب هرگز معلوم نشد كه آيا او همان « زودياك قاتل » بوده يا خير .

فيلم زودياك بر اساس كتاب غير داستاني جنايت حقيقي نوشتۀ رابرت گري اسميت ساخته شده است . فيلم طبيعتاً روايت اسميت را دنبال مي كند و از نظريۀ قاتل بودن آرتور لي آلن طرفداري مي كند . اين درحالي است كه نويسندگان و محققين ديگر افراد ديگري را به عنوان قاتل معرفي كرده اند . زودياك به منبع اصلي خود سخت وفادار است و به همين جهت از ارائۀ يك پايان بندي باز خودداري كردهاست .
دير زمانيست كه ماجراهاي يك قاتل زنجيره اي هولناكترين ماجرايي بود كه انسان معاصر ميتوانست تصورش را بكند . اما حالا زمانه عوض شده است . حالا ماجراهاي فيلم زودياك خيلي عجيب و هولناك جلوه نمي كند زيرا ديگر يك قاتل زنجيره اي هولناكترين موجود روي زمين به شمار نميرود . حالا يك تروريست انتحاري يا غير انتحاري مي تواند تنها در يك حركت ده ها و صد ها نفر را بكشد . حالا يك آدم معمولي روان پريش مي تواند با يك سلاح اتوماتيك وارد دبيرستان يا فروشگاه بزرگ شهر شود و با كشيدن ماشه ، ده ها نفر را بكشد .
زودياك قاتل در مقايسه با اين قاتلين جديد ، چه « حقير » و « معصوم » جلوه مي كند !!

كارگردان : ديويد فينچر
فيلمنامه : جيمز وندربليت بر اساس كتابي از رابرت گري اسميت
مدير فيلمبرداري : هريس سيوايدز
موسيقي : ديويد شاير

بازيگران : جيك جيلنهال ( رابرت گري اسميت ) ؛ مارك رافالو ( بازرس ديود توشي ) ؛ آنتوني ادواردز ( بازرس ويليام آرمسترانگ ) ؛ رابرت داوني جونيور ( پل ايوري ) ؛ برايان كاكس ( ملوين بلي ) ؛ كلوئه سويني ( ملاني ) ؛

محصول 2007 آمريكا ؛ مدت : 158 دقيقه
منبع:پارس پلنت

ارسال شده در تاریخ : جمعه 09 اسفند 1392 :: 22:21 :: توسط : naghd-cinema

 
 
 
 
 

کارگردان: Andrés Muschietti

نویسنده : Neil Cross, Andrés Muschietti,

بازیگران: Jessica Chastain, Nikolaj Coster-Waldau , Megan Charpentier

 

 

محصول : 2013 ( کانادا )

ژانر : ترسناک

 

خلاصه داستان :
لحظه ای مردی را می بینیم که اسلحه به دست دارد و قصد دارد بلایی غیرقابل تصور بر سر دو دختر کوچکش بیاورد، و لحظه ای بعد، دختر ها پنج سال بزرگتر شده اند و لالایی ای را زمزمه می کنند که ...

 

داستان با نماي بالا رونده اي از يك اتومبيل كه در گوشه اي پارك شده است آغاز مي شود. در اتومبیل باز است و صداي بلند راديو در مقابل يك خانه در حومه ي شهر به گوش مي رسد. اخبار اقتصادي مصيبت بار باعث وحشت عمومي شده اند و يك كارمند اجرايي به نام جفري (نيكولاي كوستر-والدو/ Nikolaj Coster-Waldau) را به جنون آدم كشي گرفتار كرده اند. از آنجايي كه آقاي كوستر والدوي جذاب و خوش چهره در نقش جيمي لنيستر، پسر مو طلايي سريال «بازي تاج و تخت/Game of Thrones» از شبكه ي اچ.بي.او بازي كرده است، ممكن است توقع داشته باشيد با بدترين حالت ممكن روبرو شويد. كارگردان فيلم «اندي موچيتي/ Andy Muschietti » فيلمنامه را با كمك خواهرش باربارا (يكي ديگر از تهيه كنندگان فيلم) و يك نويسنده ي سوم به نام «نيل كراس/ Neil Cross » به نگارش درآورده است. او داستان را از همين جا قطع مي كند و به قسمت اصلي و ترسناك آن پيوند مي زند. لحظه اي جفري را مي بينيم كه اسلحه به دست دارد و قصد دارد بلايي غيرقابل تصور بر سر دو دختر كوچكش بياورد، و لحظه اي بعد، دختر ها پنج سال بزرگتر شده اند و لالايي اي را زمزمه مي كنند كه مستقيماً از فيلم «Hellraiser» گرفته شده است.   موچيتي ها با آغاز فيلم به شيوه ي روايت "روزي روزگاري"، اين نكته را مي رسانند كه «مامان» به نوعي يك افسانه ي پريان امروزي است. بعد از اينكه دخترها به همراه پدرشان مفقود شدند، عموي آنها لوكاس (باز هم آقاي كوستر والدو) جستجويي را آغاز مي كند. دو نفر از جويندگاني كه براي او كار مي كنند، دخترها را در يك خانه ي متروكه ي در اعماق جنگل پيدا مي كنند كه به نظر ساخت اواسط قرن است. پدر مفقود الاثر باقي مي ماند. فضايي كه با آن روبرو مي شويم به استراحت گاه آخر هفته هاي دون دريپر، شخصيت خيالي مجموعه ي تلويزيوني « مردان ديوانه/ Mad Men» شبيه است. البته به شرطي كه از حضور دو موجودي كه به سرعت روي زمين و بالاي يخچال مي دوند و يكي مانند پرنده از آن يكي آويزان مي شود، صرف نظر كنيم. اين دو موجود كثيف، با موهايي كدر و پاهايي پوست و استخواني، همان دو دختر بچه ي گمشده يعني ويكتوريا (مگان چارپنتير/ Megan Charpentier) و خواهر كوچكش ليلي (ايزابل نليس/ Isabelle Nélisse) هستند، بچه هايي وحشي كه اينطور كه به نظر مي رسد به سوي نگون بختي ابدي (در مقابل خوشبختي ابدي داستان هاي پريان كلاسيك) گام برمي دارند.   لوكاس با وجود عدم رضايت دوست دختر عبوس و هم خانه اش آنابل (جسيكا چستين/ Jessica Chastain) سرپرستي ويكتوريا و ليلي را برعهده مي گيرد. آنها همگي به خانه اي نقل مكان مي كنند كه توسط بيمارستان محل درمان دخترها تدارك ديده شده است. هرچقدر هم كه بازيگران فيلم جذاب و دلنشين باشند، باز هم فيلم در اين زمينه آشفته و بيش از حد هيجاني عمل كرده است. بخشي از اين موضوع به اين دليل است كه مقداري طول مي كشد تا از شوك حاصل از ديدن ظاهر گاتيك و جالب خانم چستين بيرون بياييم. حالت تهديد كننده و ارعاب آور او تنها در ظاهرش خلاصه مي شود، در لباس هاي تمام سياه رنگش و خط و نقش خالكوبي هايي كه دور بازوهاي رنگ پريده اش را گرفته اند. مشكل اساسي تر به لغزش هاي منطقي داستان برمي گردد. سازندگان فيلم به راحتي دخترها را از مخفيگاه چوبي شان بيرون مي كشند، اما در پرداخت به بعضي صحنه هاي عادي تر بي دقت عمل مي كنند.   «مامان» در ابتدا يك فيلم كوتاه سه دقيقه اي هوشمندانه و مرعوب كننده بود كه به ماجراي دو دختر بچه و يك موجود مادر مانند مي پرداخت و موچيتي ها آن را ساختند تا ميزان توانايي آقاي موچيتي در مقام كارگردان را به نمايش بگذارند. توجه آقاي دل تورو به اين اثر جذاب جلب شد و با اينكه او در ساخت فيلم بلند «مامان» تنها در قالب تهيه كننده ي اجرايي حاضر شده است، اما اين فيلم يكي از موفق ترين آثاري ست كه نام او را در فهرست عوامل خود دارد. آقاي دل تورو متوجه است كه هيچ چيز به اندازه ي خانه اي كه تبديل به يك قفس مملو از هيجان و تنش شده باشد نمي تواند مخاطب را بترساند. و به همين دليل، يك بار كه كه لوكاس به شكل عجيبي خانه را ترك كرده و آنابل را با دخترها تنها مي گذارد، آقاي موچيتي به سراغ ايجاد رعب و وحشت مي رود.   خانم چستين و دو همبازي كودك فوق العاده اش گروه هماهنگ و پرهيجاني را تشكيل مي دهند كه شخصيت هايشان را با باور پذيري سرزنده اي به تصوير مي كشند و اين ويژگي هم در صحنه هايي كه حضور مشترك دارند و هم در صحنه هايي كه به تنهايي در راهروهاي خانه حركت مي كنند، ديده مي شود. هنگامي كه اين سه نفر به حال خود رها مي شوند، ابتدا محتاطانه با يكديگر برخورد مي كنند. اينكه سرنوشت اين خانواده ي ناآرام و ناهمساز به كجا راه مي برد امر واضحي ست اما آقاي موچيتي آنقدر عناصر منحرف كننده از مسير اصلي و هوشمندي بصري به كار مي برد تا توجه شما از سير قابل پيش بيني داستان گرفته شود. در فيلم «مامان»، وحشت چيزي دروني و خودماني و غالباً زنانه است. آنقدر كه موجود وحشتناك فيلم (خاوير بتت/Javier Botet بازيگر مجموعه فيلم هاي «ضبط/Rec») حفره هاي تيره رنگي در ديوار باز مي كند كه از آنها مايعي تراوش مي كند و بيننده را به ياد كارهاي ديويد كراننبرگ مي اندازد. اين تصاوير شوكه كننده گوياي اين نكته هستند كه اين خانه خودش هيولا را به دنيا آورده است. در اين فيلم قانون پدر با خشم زخم خورده ي مادر برخورد مي كند.

 

 


خواهشمندیم اگر به هموطنان خود احترام میگزارید ، این مطلب را بدون ذکر نام نویسنده در جایی به کار نبرید

ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 08 اسفند 1392 :: 10:34 :: توسط : naghd-cinema

کارگردان : José Padilha

نویسنده : Joshua Zetumer

 

 

 

 

بازیگران : Joel Kinnaman, Gary Oldman, Michael Keaton

خلاصه داستان : داستان «پلیس آهنی» در آینده ای نزدیک می گذرد. روبوت هایی که توسط کارخانه ی اومنی کارپ تولید می شوند - یک اَبَر شرکت با مالکیت ریموند سلارز (مایکل کیتون) - تبدیل به یکی از مقتدرترین اشکال نیروی پلیس در سراسر دنیا شده اند اما قانون استفاده از آنها در خاک ایالات متحده را منع کرده است. سلارز که متوجه سود زیادی که به این واسطه از دست می دهد شده است، پروژه ای بزرگ و جاه طلبانه آغاز می کند: تولید یک نوع پلیس سایبرنتیک که مغز و قلب یک انسان را با جسمی روبوتی ترکیب می کند. گزینه ی انتخابی او برای اجرای پروژه ی «پلیس آهنی» شخصی است به نام الکس مورفی (جوئل کینامن)، یک افسر پلیس اخلاق مدار اهل دیترویت که وقتی ماشین اش منفجر شده، به شدت مجروح شده است. با رضایت دادن همسر پریشان حال مورفی، کلارا (ابی کورنیش)، دنت نورتون (گری اولدمن) -رئیس هیئت پزشکی که در خدمت سلارز است- جسم جدیدی درست می کند...

 

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png

منتقد:جیمز براردینلی

 

روایت مجدد فیلم «پلیس آهنی» که در سال 2014 روی پرده می رود، نسخه ای ملایم تر و کم خشونت تر از فیلم علمی تخیلی و سراسر خشونتی است که پاول ورهوون در سال 1987 تولید کرد. خط داستانی کمی دستکاری و قیچی شده است تا مجوز قرار گرفتن فیلم در رده بندی PG-13 برای آن صادر شود. این نکته بدان معناست که دیگر سکانس خشونت آمیزی از شکنجه و کشتار وجود ندارد و یک صحنه ی نبرد مهم و کلیدی به مجموعه ای از تصاویر دوربین لرزان و تدوین پر سرعت تقلیل یافته که این مبارزه را به تعدادی برخورد میان نور شدید و صداهای کوبیده شدن تبدیل کرده است.اما با وجود همه ی این موارد، «پلیس آهنی» بازسازی شده توسط خوزه پادیلا از برخی ویژگی هایی که یک بازسازی خوب و به جا بایستی در خود داشته باشد، برخوردار است: فیلم مفاهیم و زمینه های اثر اولیه را حفظ می کند در عین حال داستان را به روز کرده و ترتیب چیز ها را تغییر می دهد تا بیننده احساس نکند با اثری تکراری مواجه است که کاملاً و مو به مو همه ی صحنه های خود را از فیلمی دیگر وام گرفته است.

 

داستان «پلیس آهنی» در آینده ای نزدیک می گذرد. روبوت هایی که توسط کارخانه ی اومنی کارپ تولید می شوند - یک اَبَر شرکت با مالکیت ریموند سلارز (مایکل کیتون) - تبدیل به یکی از مقتدرترین اشکال نیروی پلیس در سراسر دنیا شده اند اما قانون استفاده از آنها در خاک ایالات متحده را منع کرده است. سلارز که متوجه سود زیادی که به این واسطه از دست می دهد شده است، پروژه ای بزرگ و جاه طلبانه آغاز می کند: تولید یک نوع پلیس سایبرنتیک که مغز و قلب یک انسان را با جسمی روبوتی ترکیب می کند. گزینه ی انتخابی او برای اجرای پروژه ی «پلیس آهنی» شخصی است به نام الکس مورفی (جوئل کینامن)، یک افسر پلیس اخلاق مدار اهل دیترویت که وقتی ماشین اش منفجر شده، به شدت مجروح شده است. با رضایت دادن همسر پریشان حال مورفی، کلارا (ابی کورنیش)، دنت نورتون (گری اولدمن) -رئیس هیئت پزشکی که در خدمت سلارز است- جسم جدیدی درست می کند که به چیزی میان مرد آهنین و یک سایلون (روبوت های هوشمند در مجموعه ی «Battlestar Galactica») شبیه است. پلیس آهنی، که احساسات او به شدت کنترل می شود و یک «دکمه ی کنترل برای کشتن خودش» روی آن نصب شده (که اگر زمانی بر علیه "صاحبانش" طغیان کرد استفاده شود)، برای مردم رونمایی می شود و فوراً مورد توجه قرار می گیرد.

 

به عنوان یک فیلم اکشن علمی تخیلی، «پلیس آهنی» از بیشتر جهات موفق عمل کرده است، هر چند برخی از داستان های فرعی - مانند تحقیقات پلیس آهنی در مورد "قتل" مورفی- به اندازه ی کافی پرداخته نشده اند. به جز یک نبرد که در آن برخورد ها به شکلی تیره و نامفهوم به تصویر در آمده تا خشونت حاضر در آن را خنثی و کمرنگ کند، سکانس های مربوط به مبارزه ها به شکلی تأثیرگذار با دقت و جزئیات طراحی شده اند و صحنه ای که تماماً از جلوه های ویژه بهره می جوید و در آن پلیس آهنی با گروهی روبوت که می خواهند به زور وارد شوند مبارزه می کند، یکی از آنهاست. نقطه ی اوج فیلم به شکلی متعجب کننده فارغ از تنش است اما با اینحال تأثیر گذار است و به این دیدگاه که فیلم های اکشن لازم نیست همیشه با سر و صدا و هیاهو به اتمام برسند، عینیت می بخشد.

 

«پلیس آهنی» سال 2014، در مقایسه با نسخه ی اولیه بیشتر به شخصیت ها می پردازد. بر خلاف نسخه ی ورهوون، به خانواده ی مورفی اطلاع داده نمی شود که او "مرده است"؛ بنابراین او این فرصت را دارد که حتی بعد از تبدیل خود به پلیس آهنی با همسر و پسرش مجدداً ارتباط برقرار کند. رابطه ی مستمر آنها یک عنصر اصلی و مهم در طرح داستانی است و این محرکه نشان دهنده ی تغییری نسبت به آنچه در فیلم سال 1987 می گذشت است؛ فیلمی که در آن مورفی، با کمک همکار جدیدش، مقدار زیادی از زمان فیلم را به تلاش برای یادآوری گذشته اش می پرداخت. در این فیلم، برقراری ارتباط مجدد با انسانیت از دست رفته و یافتن راهی پیش رو، دغدغه ی اصلی اوست.

 

فیلم «پلیس آهنی» قصد دارد چیزی بیش از یک اثر متمرکز بر اکشن و پرهیاهوی روبوتی باشد. فیلم می خواهد تفسیر ها و نظرات اجتماعی خاصی را بیان کند. به این نیت، پادیلا کلیپ هایی از یک برنامه ی گفتگوی تلویزیونی در فیلم خود می گنجاند که مجری آن شخص به شدت محافظه کاری به نام پت نوواک (ساموئل ال.جکسون) است که از پروژه ی روبوت های سلارز دفاع می کند و به سیاستمداران بی دل و جرأتی که از قانون منع استفاده از آنها پشتیبانی می کنند، می تازد. این بخش به این قصد مطرح کردن مجدد مباحثه ی همیشگی بر سر اینکه مردم حاضرند چقدر از آزادی خود را فدای برخورداری از امنیت بیشتر کنند، وارد فیلم شده است، اما «پلیس آهنی» در این باب حرف تازه یا به فکر وادارنده ای مطرح نمی کند. اشارات آن به شکل ناامید کننده ای سطحی هستند و تلاش های آن برای طعنه زنی و هجو مسائل در مقایسه با کنایه های تند و تیز ورهوون رنگ می بازند.

 

گروه بازیگران فیلم شامل ترکیب جالبی از چهره های آشنا و برخی چهره های نسبتاً ناشناخته است. کسی که جای پیتر ولر را گرفته، جوئل کینامن، بازیگر اصالتاً‌سوئدی است که با فیلم «کشتن» به شهرت رسید. جنیفر اهل، که دو دهه قبل در مقابل کالین فرث در نقش آقای دارسی، نقش الیزابت بنت را بازی کرد، به عنوان دستیار لجوج و سختگیر سلارز ایفای نقش می کند. ابی کورنیش، بازیگر استرالیایی که کارنامه ی هنری او ترکیب ناهمگونی از فیلم های سطح پایین و فیلم های موفق را شامل می شود، در نقش همسر مورفی ظاهر شده است. مایکل کیتون از شخصیت خود در فیلم های بتمن فاصله ی زیادی می گیرد تا سلارز را با بی اخلاقی و دغل کاری هایش به تصویر بکشد. سه بعدی ترین نقش به گری اولدمن تعلق دارد، گرچه شاید مقدار مناسبی مبهم بودن می توانست شخصیت دکتر نورتون را جالب توجه تر سازد. ساموئل ال. جکسون از شهرت خود به داشتن صدایی گوش خراش استفاده می کند تا نوواک را به شیوه ای تأثیرگذار تصویر کند و حتی فرصت این را پیدا می کند که "لحظه ای خاص ساموئل ال.جکسون" خلق کند.

 

«پلیس آهنی» تا رسیدن به پرده ی سینما، مسیری طولانی و پر دردسر را پشت سر گذاشته است. در ابتدا، قرار بود کارگردانی این بازسازی بر عهده ی دارن آرونوفسکی باشد. هنگامی که او پروژه را رها کرد، پادیلا فیلمنامه را که با استقبال خوبی روبرو شده بود با اشتیاق فراوان پذیرفت، هر چند که بعدها از دخالت های زیاد استودیو گلایه مند بود. تمامی اختلافات پشت دوربین در نهایت تنها کنجکاوی برانگیزند زیرا نسخه ی پایانی، در حالیکه با فیلم اول در یک طبق بندی قرار نمی گیرد، یک اثر سرگرم کننده ی قابل احترام برای تماشا در میانه ی فصل زمستان است. گرچه شاید «پلیس آهنی» کاملاً به اهداف خود نرسیده باشد، اما حداقل آنقدر بلند پروازی در ساخت آن وجود داشته که به چیزی بیش از یک بلاک باستر بی مفهوم و متکی به جلوه های ویژه تبدیل شود. این فیلم نه تنها به این دلیل، بلکه برای اینکه موفق می شود توجه مخاطب را به مدت دو ساعت کاملاً جلب خود کند، شایسته ی تحسین است.

 

منبع نقد فارسی

مترجم: الهام بای


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 08 اسفند 1392 :: 10:28 :: توسط : naghd-cinema

منتقد:جیمز براردینلی

 

 

حس نوستالژی می تواند چیز فوق العاده ای باشد، به خصوص وقتی یک کارگردان دست به تنظیم و متعادل کردن آن بزند و آن را به بازی بگیرد. الکساندر پین با فیلم «نبراسکا» - که بر اساس فیلمنامه ای از باب نلسون ساخته شده - برشی بسیار مشخص از فرهنگ آمریکایی را مورد هدف قرار می دهد که اغلب به سبک کارهای نورمن راکول به شیوه ای احساسی و خیالی تصویر شده است. تصمیم او برای ساخت فیلم به شکل سیاه و سفید، ویژگی ای خارج از مرزهای زمانی به آن می بخشد و انتخاب او برای آغاز «نبراسکا» با لوگوی دهه های 50 و 60 کمپانی پارامونت، داستان را از زمان حال دور می کند. گرچه از سرنخ ها (مانند مدل ماشین ها در جاده) واضح است که داستان در عصر حاضر رخ می دهد. فیلم حال و هوای یک فیلم جدید را ندارد اما پین نمی خواهد بینندگان اش در آرزو و حسرت سالهایی آسوده تر غرق شوند. به جای آن، او درباره ی رکود ارزش های آن "دوران قدیم" و این سوء تفاهم که تنها به این خاطر که چیزی دوره های گذشته را به یاد می آورد، پس الزاماً "بهتر" است، سخن می گوید.

مانند فیلم های قبلی پین، این اثر هم میان مرزهای کمدی و درام رفت و برگشت می کند، بی آنکه وقتی تغییر لحن می دهد کوچکترین اثری از خام دستی و سر هم بندی دیده شود. چهارچوب اصلی فیلم یک سفر جاده ای است - یکی از عناصر نسبتاً آشنای فیلم های پین - اما شخصیت ها طبق توقعی که هالیوود به ما آموخته با یکدیگر رابطه ندارند. لحظاتی از یکی شدن و به هم نزدیک شدن در فیلم وجود دارند اما اغلب آنها یک طرفه هستند، زیرا یکی از شخصیت ها به مرحله ای از زندگی اش رسیده که نمی تواند به سادگی تغییر کند. سالخوردگی یا آلزایمر دارد ذره ذره او را از درون می بلعد و با وجود اینکه تقریباً سالم است، مشخص است که مرگ او نزدیک است. ناراحت کننده است؟ گاهی اوقات. اما علاوه بر این در مواقع دیگر بسیار خنده دار است.

بیشتر پیشگویی های اسکاری در رابطه با فیلم «نبراسکا» درباره ی بروس درن خواهند بود، که نقش وودی گرنت، پیرمردی هشتاد ساله را بازی می کند که به هیچ وجه در الگوی "پیرمرد ساده و دوست داشتنی" جای نمی گیرد. او زود جوش، کله شق و تقریباً ناخوشایند است. درن شخصیت وودی را به شکل کسی به نمایش می گذارد که حس دلسوزی ما را برمی انگیزد ولی الزاماً نسبت به او حس دوستی و رفاقت پیدا نمی کنیم. او مواظب است که وودی را به شکل یک شخصیت تصویر کند، نه یک کاریکاتور. او نه یک پیرمرد بد اخلاق و ترشرو است نه کسی مانند آقای پاتر (شخصیت منفی در فیلم «چه زندگی شگفت انگیزی است»). با اینحال، ویل فورته (یکی از بازیگران قدیمی برنامه ی «Saturday Night Live») که یک نقش سرراست را بازی می کند و نشان می دهد یک بازیگر نقش های دراماتیک عالی است، به همانقدری که درن تأثیرگذار و یکدست بازی می کند، شایسته ی تحسین است. فورته، در نقش پسر مدت ها صبور و پر تحمل وودی، پیچیدگی احساساتی را که فرزندان بزرگسالِ پدر یا مادری رو به نیستی تجربه می کنند به نمایش می گذارد، احساساتی نظیر حس گناه، ناامیدی، عصبانیت، خشم و چندین حس دیگر. نقش فورته به خاطر ذات خود نسبت به نقش درن کمتر به چشم می آید اما نقش آفرینی او به همانقدر استادانه است. در آخر جون اسکویب را داریم که در نقش کتی همسر وودی، در هر صحنه ای که حاضر می شود همه ی توجه ها را به خود جلب می کند. کیت زنی است جسور، بد زبان که نمی ترسد آنچه در ذهن دارد به زبان بیاورد و حجم بالایی از بار طنز فیلم را به دوش می کشد. گرچه این اثر به هیچ وجه تنها سهم او در کل فیلم نیست.

داستان زمانی شکل می گیرد که وودی یک اعلان مسابقه ی بخت آزمایی را توسط پست دریافت می کند. این برگه یکی از همان اعلان های شرکت "Publishers Clearing House" است که در آن نوشته: "اگر" شماره ی منحصر به فرد شما انتخاب شده باشد "ممکن است" 1 میلیون دلار پول نقد برده باشید. وودی "ممکن است برده باشید" را "برده اید" معنی می کند و تصمیم می گیرد که بایستی از خانه اش در شهر بیلینگ ایالت مونتانا به دفتر شرکت در شهر لینکولن ایالت نبراسکا سفر کند تا جایزه اش را بگیرد. دیوید می داند پدرش هیچ چیزی نبرده است اما به هر حال موافقت می کند که او را تا آنجا برساند. در طول راه آنها برای دیدار خانوادگی با یکی از خویشاوندان وودی توقف می کنند و او به هرکسی که حاضر باشد گوش کند می گوید که چیزی نمانده تا میلیونر شود. وقتی دیوید سعی می کند با او مخالفت کند هیچ کس به حرفش گوش نمی دهد. و این هنگامی است که لاشخورها شروع به حلقه زدن می کنند.

«نبراسکا» اثر سرگردانی است. محتوای آن شخصیت ها و گفتگوها هستند. چیز زیادی نیست که به عنوان طرح داستانی در نظر گرفته شود. این فیلم حتی از فیلم «درباره ی اشمیت» یا «Sideways» هم مینیمالیستی تر است. «نبراسکا» فیلمی است درباره ی روابط بین انسان ها و اینکه بوی پول چگونه می تواند بر روی شیوه ی برخورد دوستانه ی آنها تأثیر بگذارد. فیلم درباره ی ذات بشر سخن می گوید و نشان می دهد که لازم نیست کسی حتماً در شهری بزرگ زندگی کند تا زیر فشار حرص و طمع قرار بگیرد.

تکان دهنده ترین صحنه ی «نبراسکا» وقتی است که وودی، کیت و پسرانشان دیوید و راس (باب اودنکرک) در خانه ی ویرانه ای که وودی بچگی خود را در آن گذرانده است، گشت می زنند. وودی مانند یک راهنمای سفر مینیمالیست، شرح می دهد که چه کسی در کدام اتاق زندگی می کرده است اما نگاه مبهم و پریشانی که در چشمانش است باعث می شود آدم فکر کند که چقدر از وجود او در زمان حال است و چقدر از آن در گدشته غرق شده است. این یکی از آن تجربه های همگانی است که هر کسی که به سن مشخصی رسیده باشد می تواند آن را درک کند: شما می توانید دوباره به خانه بازگردید اما به احتمال زیاد آنجا دیگر همان خانه ای نیست که پشت سر رها کردید. سفر در زمان تنها از راه خاطرات ممکن است.

«نبراسکا» فیلم بی نظیر و تکان دهنده ای است و درست همانقدر عنصر کمدی در خود دارد که آن را از لغزیدن به قلمرو تراژدی باز دارد. این فیلم به خوبی در میان سایر آثار پین جای می گیرد و کسانی که از کارهای قبلی او لذت بردده اند احتمال به یقین این یکی را هم تحسین خواهند کرد. ما به فیلم های بیشتری که مانند «نبراسکا» باشند نیاز داریم. متأسفانه زمانی که آدم به قشر محدودی که ممکن است بلیط های این فیلم ها را بخرند فکر می کند، به نظر می رسد تنها زمانی که خواهیم توانست چنین آثاری را ببینیم، موقعی است که احتمال حضور در فهرست های اسکار وجود داشته باشد. داستان گویی مبتنی بر شخصیت روز به روز بیشتر به چیزی متعلق دوران قدیم تبدیل می شود؛ دورانی که فیلم ها به صورت سیاه و سفید بودند، حتی اگر شخصیت های آنها اینگونه نبودند.

 

مترجم:الهام بای


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 08 اسفند 1392 :: 10:19 :: توسط : naghd-cinema

درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
نقد فیلم او/Her/منتقد:امین رضایی نقد فیلم استاکر بخشی از نقد مضمونی راشامون.منتقد یاسر فلاح احمدی نقد فیلم جاسمین غمگین/Blue Jasmine/منتقد:کاوه قادری نقد فیلم دانی دارکو .Donnie Darko نقد فیلم پرتقال کوکی نقد فیلم «بعضی ها داغش را دوست دارند»-«some like it hot»
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران