نقد فیلم
نقد سینمای ایران و جهان
 
 

 

یادداشتی بر فیلم”هفت سامورایی” ساخته ی آکیرا کوروساوا

سامورایی فقط شمشیرزنی و قدرت بدنی نیست…

توجه به وجوه تمایز و داشتن حداقل یک ویژگی بارز در هریک از هفت سامورایی،خود دورنمایی ست از مکتب سامورایی و این که سامورایی صرفا توانمندی بدنی،قوای جسمانی و مهارت شمشیرزنی نیست.به عنوان مثال زمانی که یکی از افراد در بدو تشکیل گروه، فرد دیگری را می یابد به این نکته اشاره می کند :”شمشیرزن ماهری نیست اما خوش اخلاق و خوش مشرب است،یک دوست واقعی و رفیق در بدبختی ها…”

همین طور سامورایی دیگری که دعوت فرمانده را می پذیرد تنها یک دلیل ذکر می کند:”از اخلاقتون خوشم اومد-خیلی از دوستی های پایدار اتفاقی و تصادفی رخ می دن”

شخصیت پردازی هریک از سامورایی ها فضاسازی خاصی به فیلم داده و روایت را به شیوه ش خاص خود پیش می برند،مانند پازل هایی که در کنار هم یک فیلم را تکمیل می کنند.

فرمانده ی هفت نفر که به عنوان رئیس ظاهری و پدر معنوی گروه می باشد،هم از نظر سنی از آن ها پیرتر می باشد که مرتبط با سیستم استاد-شاگردی در ژاپن به عنوان فرهنگ مسلط ژاپنی می باشد و هم از نظر اخلاقی صبر و شکیبایی بیشتری از سایر افراد دارد.

سامورایی دیگر که با لبخند، عضویت در گروه و جنگ را می پذیرد،دارای شوخ طبعی و مهربانی ست که از خصوصیات بارز او محسوب می شود.

جوانی که خام دستانه و با نگاهی شیفته وار و متحیر،شور و اشتیاق فیلم را جلو برده و ماجرای عاشقانه ی فیلم را به دوش می کشد. در واقع این ماجرای عاشقانه که بخش اندکی از فیلم را به خود اختصاص می دهد اجازه می دهد فیلم صرفا در قالب جندای جکی(فیلم های جنگی و سامورایی) نباشد و تا حدی به قالب جیدای جکی(فیلم های مرتبط با طبقه ی متوسط مردم و ماجرای زندگی آن ها) نزدیک شود.این سامورایی جوان،فضاسازی فیلم را با گل ها و موسیقی عاشقانه و تصاویر لطیف و تعقیب و گریزهای عاشقانه می سازد.

سامورایی دیگر شمشیرزن ماهری ست که استادی و چیزه دستی خود را در یک مبارزه در جمع روستاییان به نمایش می گذراد و سامورایی جوان شیفته ی مهارت او در شمشیرزنی می شود.در طول فیلم و مبارزاتی که هفت سامورایی انجام می دهند،او ساکت است و حرفی نمی زند. سکوتی مردانه و سامورایی وار.چهره ی سرد او مقاومت و استواری را به عنوان بارزترین ویژگی اخلاقی شخصیت،نشان می دهد.شب ها بدون خستگی بیدار مانده و پاسبانی می دهد و همیشه درصدر هفت سامورایی دیگر به صحنه ی  جنگ می شتابد.می توان گفت او وجهه  ی بازر و مرموز سامورایی” بوشید”و(فنون خاص شمشیرزنی) را دارد.

سامورایی دیگر فردی ست که اولین مواجهه با او در حین خرد کردن چوب ها می باشد.نکاتی که درباره ی او بیان می شود -صداقت،رفیق بشاش،بهترین همراه در بدبختی و فلاکت- می باشد. درواقع ویژگی های او نشان می دهد سامورایی فقط قوای بدنی و شمشیزنی نیست بلکه فرهنگی ست چندجانبه که در اخلاق و رفتار نمود می یابد.او درجمع هفت نفر انتخاب می شود و در روستا به مردم روحیه می دهد.

سامورایی دیگری که به مانند دست راست و همراه همیشگی فرمانده در شناسایی نقاط استراتژیک می باشد،به نوعی وجهه ی احترام و وفاداری و در معیت استاد بودن را در مسلک سامورایی به جای می آورد.

سامورایی که به عنوان آخرین و هفتمین فرد در بین جمع پذیرفته می شود،خود روستازاده ای ست که به خوبی با ریزه کاری های رفتاری کشاورزان و محافظه کاری های روستاییان آشنا می باشد.جسارت او در جنگ بارزترین ویژگی و وجه تمیز او از سایرین می باشد.هنگام جنگ و حمله ی دشمن با شوق و خنده و رفتارهای تحریک آمیز و بازی های روانی به سوی دشمن و مرگ می شتابد.

او در صحنه ای با خشم و ناراحتی به این نکته اشاره می کند که “مردم روستا به شکست خورده ها حمله می کنند. اموال و آذوقه ی اون ها رو می دزدن.. می گن ما گشنه ایم و هیچ چیز برای خوردن نداریم اما دروغ می گن و همه چیز دارند و پنهان می کنند و این تقصیر ماست.تقصیر ما سامورایی ها… ما اون ها رو اینجوری بار آوردیم….”صحه بر حرف های او در صحنه ای گذاشته می شود که هفت سامورایی نزد پیرزنی فقیر و گرسنه می روند و پیرزن برای آن ها از آرزویش به مرگ سخن می گوید. او در این صحنه با خشم  عصبانیت به پیرزن لعنت فرستاده و از او دوری می جوید. او که خود برآمده از محیط روستا می باشد،از حالت ترحم برانگیز پیرزن و روستاییان،خشمگین است و معتقد است این حالت صرفا برای جلب توجه و حمایت از آن هاست و سامورایی ها نیز به این موقعیت دامن می زنند.

همین طور در پرچم سامورایی ها،مثلث ،نماداین سامورایی_ کیچیکو- می باشد و سایر سامورایی ها با دایره نشان داده می شوند.خشونت رفتاری و حالت های مضحک او در مثلث نمود می یابد و دیگر وجه تمیز او تغییر طبقه ی اجتماعی اش از کشاورز به سامورایی در آن برهه از تاریخ ژاپن می باشد.دوره ای که افراد در طبقه ای که به دنیا می آمدند،زندگی می کردند،پیر می شدند و می مردند و حق انتخاب شغل و برگزیدن طبقه ای دیگر از اجتماع را نداشتند.

هریک از هفت سامورایی یک ویژگی و مرام سامورایی را به نمایش می گذراند که با یکدیگر و با قرار گرفتن در کنار هم کامل کننده ی فرهنگ سامورایی ست.

در نهایت،پس از جنگ های بسیار و از دست دادن چهار سامورایی که فقط با پاداش ۳وعده برنج در روز از مردم روستا و مزارع شان در برابر راهزنان محافظت کردند،مردم روستا با شادی و رقص و پایکوبی در حال کاشت مزارع و نشت نشای خود می باشند و ۳سامورایی باقی مانده،تنها و در انزوا، شادی آن ها را نظاره می کنند،گواینکه مردم روستا کارشان با آن ها تمام شده و حالا باید به شکل طردشونده ای روستا را ترک کنند،حتی عشق سامورایی  جوان نیز به دختر روستایی  به شکلی ناقص و تنها با نگاهی بی حس به پایان می رسد.سکوت سامورایی های بازمانده در تقابل با شادی و آوازخوانی کشاورزان و روستاییان می باشد.

تنهایی و نگاهی به افق قبرهای ۳سامورایی کشته شده،فرجام سامورایی های باقی مانده است.

فیلم،علاوه بر مضامین پنهان که برگرفته از یک حادثه ی تاریخی می باشد و اصل مبارزه و و فاداری را سرلوجه ی خود قرار می دهد،از دید ساختاری نیز نسبت به فیلم های دهه ی خود ساختارشکن محسوب می شود.دوره ی ساخت فیلم همزمان با استفاده بسیار از پرده ی عریض و عمق میدان و نماهای طولانی بوده و فیلم ها،پیرو سینمای مدرن اورسن ولزی می باشند اما کوروساوا در این فیلم از تدوین موازی،لنزهای تله و نوع خاص تصویربرداری بهره می جوید که بیشتر از آن که فیلم را در سنت بازنی قرار دهد در سنت مونتاژی قرار می دهد.

طبقه ی پرولتاریا:

این طبقه در ابتدابدون هیچ دفاعی و درنهایت فقر و بدبختی دیده می شوند.آن ها دور هم جمع شده و خواستار راهکارهای تازه می باشند. راهکارهایی از جمله: “همه ی غذا و انبارهای آدوقه مان را به دست راهزنان بسپاریم و جان مان را نجات دهیم./همه ی دار و ندارو خانه هایمان را گذاشته و فرار کرده….”

درواقع موضع آن ها،موضع ضعف و ناتوانی ست و زمانی که یکی از جوانان با خشم از میان جمع برخاسته و خواستار نجات روستا و جان اهالی می شود همه با ناباوری و با حالت تمسخر او را از انجام این کار منع می کنند و چنین کاری را امری ناممکن می دانند.هنگامی که او ایده ی اولیه ی استخدام سامورایی ها را برای دفاع از شهر و مقابله با دشمن، مطرح می کند،هیچ کس او را در عملیاتی کردن این ایده همراهی نکرده و حتی تا جایی که ممکن است با حرف ها و کنایه ها ی خود مانع انجام این کار می شوند.بارزترین ویژگی این طبقه در این فیلم” محافظه کاری” می باشد.این “محافظه کاری” و ترس توام با آن خود را زمانی نشان می دهد که کشاورزان و روستاییان، سامورایی ها را بهروستا دعوت کرده اما پس از ورود آن ها هریک به خانه های خود پناه برده و هیچ کس بیرون نمی آید.همچنین محافظه کاری  در جلب ترحم و فقیرتر نشان دادن خود از آنچه که هستند نمود می یابند.آن ها با پنهان کاری زندگی می کنند واین زمانی خود را نشان می دهد که درجنگ آخر غذاهای اعیانی خود را برای سامورایی ها نمایان می کنند.آن ها با برانگیختن دلسوزی و خود را در موضع رحم و مروت قدرتمندان قرار دادن خود سوژه ی ایدئولوی زور و چپاول کرده و این ایدئولوژی را به شکلی آلتوسروار،دوطرفه می کنند و به جای ایستادن در برابر آن و خواستن انقلاب برای تغییر اوضاع،تا حدی به استقبال این ایدئولوژی می روند.

این فیلم ساخته ی کارگردان شهیر ژاپنی آکیراکوروساوا به سال۱۹۵۴ساخته شده است.

 

منتقد : راضیه مهدی زاده


ارسال شده در تاریخ : شنبه 17 اسفند 1392 :: 11:35 :: توسط : naghd-cinema

نویسنده: مهدی حسینی

" راشامون " محصول سال 1950، یکی از برجسته ترین کارهای استاد سینما، " آکیرا کوروساوا " ست. و شاید نام آورترین اثر " کوروساوا " باشد. چنانکه، کماکان مباحث مختلف این فیلم قابل بحث و تدریس می باشند.

داستان فیلم از دو داستان کوتاه از یک مجموعه داستان به نام های " در بیشه " و " راشامون " نوشته ی " آکوتاگاوا " اقتباس شده است. داستان " در بیشه " در سه بخش و از زبان سه نفر، داستان یک قتل در بیشه را نقل می کند که در فیلم بخش های مربوط به دادگاه، تقریبا از داستان کپی شده است. و داستان " راشامون " به آدم هایی که کفن مرده ها را از قبرستان نزدیک یک معبد می دزدند، می پردازد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/7/80-Rashomon/80-Rashomon/16-Rashomon.jpgدر داستان فیلم، شخصیت ها به چند دسته تقسیم می شوند: سه نفر حاضر در جنگل، یعنی راهزن، سامورایی و زن. که این سه نفر بار اصلی داستان را به دوش می کشند. و هر کدام داستان قتل سامورایی را به شکل های مختلف نقل می کنند. که در پایان مشاهده می شود که هر سه نفر دروغ می گویند و این مساله، حتی شامل روح سامورایی به قتل رسیده هم میشود. و حتی روح احضار شده هم سخن راست نمیگوید. و نکته ی جالب توجه درباره ی روایت ها اینکه، هرکدام از این شخصیت ها با پنهان کردن بخشی از واقعیت، داستانش را آنگونه نقل می کند که برایش سودمند تر است. راهزن از شجاعت و مردانگیش می گوید، زن از پاکدامنی و احساس عذاب وجدان بعد از ماجرا و روح مرد از غیرت و احساس علاقه نسبت به همسرش. و از اینرو حتی به لحاظ روانشناسی هم، انگیزه ی شخصیت ها برای دروغگویی مشخص و توجیه پذیر میشود.

شخصیت دیگر فیلم که تقریبا فرای بقیه حرکت می کند، هیزم شکن است. او داستانش را دوبار نقل میکند که کاملا با هم متفاوتند. در داستان " در بیشه "، ماجرا با شهادت روح مرد به پایان میرسد و اینگونه برداشت میشود که او حقیقت را گفته است. اما " کوروساوا " با زیرکی تمام و با وارد کردن روایت هیزم شکن، حتی داستان روح مقتول را هم کذب قلمداد میکند و هر سه شخصیت یاد شده را در یک سطح قرار می دهد. و جالبتر آنکه در پایان ما حتی به گفته ی هیزم شکن هم نمی توانیم اطمینان کنیم، چرا که با لو رفتن قضیه ی خنجر دزدیده شده، عدم صداقت کامل او هم اثبات میشود. و بدین ترتیب، هیچگاه نمیتوان به یقین به داستان واقعی پی برد. این مساله حتی در مورد جریان فرعی دستگیری راهزن توسط مامور هم صادق است. و در پایان فیلم، هیزم شکن با پذیرفتن کودک، بیننده را در پذیرش شخصیتش سردر گم میکند و به نوعی دروغگویی و دزدی او را از روی ناچاری جلوه میدهد.

و اما سه شخصیت دیگر که با مهارت تمام در داستان به کار گرفته شده اند، به ترتیب قاضی دادگاه، مرد عادی در معبد و راهب هستند. که در واقع هر سه در تقابل با هم یک وظیفه را در داستان به عهده دارند.

شخصیت قاضی که هیچگاه در تصویر دیده نمیشود و حتی صدایش هم به گوش نمیرسد، شنونده ی تمام داستان های گفته شده در دادگاه است. در واقع او کسی جز بیننده ی فیلم نیست و ما از طریق او داستان های مختلف را دنبال میکنیم و در نقش یک قاضی درصدد حل این معمای حل نشدنی بر می آییم.

فیلم با دو شخصیت دیگر هم همین کار را میکند. مرد عادی در معبد به نوعی کسی است که دوباره باید تمام ماجرا و البته داستان هیزم شکن را بشنود و دوباره درباره ی همه چیز قضاوت کند. از اینرو بیننده خود را جای او هم میگذارد و از دید او هم به داستان مینگرد. اما در پایان داستان او با دزدیدن لباس کودک نقشی دیالکتیک تر به خود میگیرد و البته با فهمیدن قضیه ی خنجر خود را از قاضی و بیننده، باهوش تر نشان میدهد. مرد علاوه بر این در تقابل با اندیشه های مذهبی راهب، نوعی جدل ایدئولوژی هم در فیلم راه می اندازد، که این جدل در ذهن بیننده هم شکل میگیرد و او به نوعی نقش نیمه ی پلید را در قضاوت بیننده بر عهده می گیرد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/250/7/80-Rashomon/80-Rashomon/15-Rashomon.jpgدر تقابل با او ما تمام ماجرا را از دید راهب هم میبینیم. تبدیل شدن دنیا به جهنم، دروغگویی، اطمینان نکردن آدمها به هم و همه از منظر راهب به مخاطب داستان منتقل میشود. او مرتب از ایمان به انسان ها سخن میگوید ولی تنها در فصل پایانی ایمانش را به دست میاورد. و به نوعی به پالایش میرسد. او نیز نقش نیمه ی مهربان را در قضاوت بیننده بر عهده دارد. اما نکته ای که در مورد راهب بسیار جالب است، نوعی طنز در پرداخت شخصی اوست که این مساله به نحوی او را احمق جلوه میدهد و این مساله او را در تقابل با مرد در سطحی یکسان نشان میدهد.

از نکات جالب توجه دیگر در داستان، نقش راوی اول شخص در روایت های مختلف است. و فیلم چه زیبا با روایت هر فرد، تغییر فضا میدهد و بیننده گویی واقعا داستان را از دید راویش میبیند. این مساله به خصوص در روایت روح مرد به اوج میرسد. همینطور ایده ی جالب دروغگو بودن راوی اول شخص و چون روایت داستان ها به صورت فلاش بک و تصویری است کمی بیننده را سردرگم میکند. چرا که بیننده آنچه را که میبیند، باور میکند. او جنگل و ماجرا را میبیند و به نظرش واقعی و حقیقت می آید، اما اینگونه نیست. پس با شوکه شدن و گیج شدن داستان را ادامه میدهد. که البته تغییر فضای یاد شده هم مزید بر علت است.

فرای داستان کاملا مدرن و عالی فیلم که بخش عمده ی آن را " کوروساوا " و " هاشیموتو " در فیلمنامه خلق کرده اند، " راشامون " از نظر تکنیکی هم در سطحی عالی قرار گرفته است.

این فیلم از نظر تکنیک های استفاده شده در آن، مرزی بین سینمای کلاسیک و مدرن است. تدوین فیلم غالبا از اصول کلاسیک تبعیت میکند. فرم فلاش بک ها و بازگشت ها در تدوین کاملا کلاسیک هستند. همینطور در سکانسها ایده ی کل به جزء که اصول کلاسیک سینماست به کلی رعایت شده است.

اما در فرم تصویری، غالبا اصول سینمای مدرن به کار رفته است. تصاویر مبتنی بر فضاهای خالی در قاب. و نقش پس زمینه و پیش زمینه در قاب ها، از اصول یاد شده هستند.

نکته ی بسیار تحسین برانگیز در دکوپاژ فیلم، تاکید تصاویر بر یک ایده ی سه گانه است. در واقع بیشتر شاتهای فیلم، که بسیار دقیق و حساب شده گرفته شده اند، دارای سه نقطه ی دید هستند. که عمدتا این سه نقطه سه شخصیت میباشند. این ایده ی سه گانه در داستان هم حضور دارد. سه فضا یعنی معبد، جنگل، دادگاه وجود دارد که در هر یک سه شخصیت حاضر است. و غالبا هر سه شخص در تصاویر مربوط به هرکدام دیده میشوند. این مساله به خصوص در دادگاه به اوج خود میرسد و در کنار هر راوی ماجرا، ما راهب و هیزم شکن را نیز در پس زمینه مشاهده می کنیم تا ایده ی مثلثی تکمیل گردد. و حتی سه روایت از قتل، تشکیل دادگاه در سه روز بعد از حادثه هم ( هرچند چندان در داستان اهمیت ندارند ) در جهت همین ایده پیش می روند. و این تنها دقت فیلم نامه را میرساند.

ترجیحا و طبق عادت از بحث مضمونی فیلم هم بدون اشاره میگذرم...

 

نویسنده: مهدی حسینی

منبع: زیرنویس. کام


ارسال شده در تاریخ : جمعه 16 اسفند 1392 :: 06:52 :: توسط : naghd-cinema

 

فیلم The Monuments Men

 

فیلم The Monuments Men / مردان آثار ماندگار / به کارگردانی جورج کلونی / ۲۰۱۴

داستان فیلم The Monuments Men یا با ترجمه فارسی مردان آثار ماندگار : یک تیم متخصص سعی بر این دارد که جلوی دزدیدن آثار فرهنگی نازی ها را طی اشغال اروپا در جنگ جهانی دوم بگیرند…..

 

فیلم جدید جورج کلونی در ژانر جنگ و مربوط به حوادث جنگ جهانی دوم یک فیلم واقعا بد و با خیلی آشفته نیست. این فیلم دوست داشتنی، در بعضی لحظات جالب است ولی در آخر فیلمی ست که اساس داستان آن به طور اصولی تمامی بار درام خودش را از بین می برد.
اساس داستان این است که گروهی از مردان مسن طبق آموزش هایی که می بینند به اروپا طی جنگ جهانی دوم فرستاده می شوند تا اشیاء هنری را از دست نازی ها حفظ کنند که در حال دزدیدن آثار فرهنگی هستند. هیتلر طی فرمانی دستوری صادر کرده است که اگر او بمیرد یا آلمان شکست بخورد چیزهایی که نازی ها سرقت کرده اند باید از بین برود و بنابراین هدف نجات آثار فرهنگی از دست نیروی فاشیست آلمانی ست  !
باید پذیرفت که فیلم The Monuments Men تقریبا خنده دار است و در واقع هجویه ای در مورد اینکه چطور یک فیلم در ژانر جنگ نساخت. به طور آشکاری به شخصیت ها گفته شده که جنگ قبل از اینکه آن ها حتی شروع به فعالیت بکنند تمام شده است. سکانسی که آن ها به ساحل نورماندی می رسند آشکار قرار بوده است تکان دهنده باشد، موزیک زیباست و ما به یاد فیلم " نجات سرباز رایان " می افتیم ولی در واقع یک مشت پیر و پاتال هستند که به سنگینی روی ساحل خالی حرکت می کنند و فیلم خود را در سایه فیلم های بسیار بهتری در ژانر جنگ قرار میدهند.
تهدیدهای فیزیکی و اکشن در جاهایی از فیلم برای قهرمان های ما وجود دارد و یک تعداد از آن ها واقعا از عهده اینکه تیر بخورند بر می آیند ولی کارگردان و ستاره فیلم جورج کلونی به اندازه کافی باهوش نیست تا با چنین سکانس هایی کار لازم را بکند. خیلی مسخره است که وارد یکی از آخرین واحد های کوچک باقی مانده در اروپا شوی و تیر بخوری، و فیلم نتواند چیزی فراتر از چنین چیزهایی بگوید. حتی شخصیت ها بی نهایت در ریسک کردن و به خطر انداختن خود در مقایسه با افرادی که در جنگ جنگیدند متواضع و محتاط هستند در حالیکه آن ها باید برای حفظ هنر جان خود را قربانی کنند.
همین ایده ( نجات هنر ) بارها در فیلم تکرار شده است و کلونی شاید ترسیده است که بینندگان اظهار نظر بزرگی که او میخواسته است در رابطه با اینکه چقدر هنر مربوط به تمدن است ولی از تاریخ پاک شده است را بیان کند، فراموش کرده اند. او این مونولوگی را که در ابتدای فیلم می گوید را در فیلم بارها تکرار میکند.
طبق این فیلم کلونی به اندازه کافی کارگردان خوبی نیست. می شود از سکانس های زیادی نام برد که می توانسته اند بسیار باشکوه تر، پر انرژی تر باشند و یا اینکه حتی زودتر به اتمام برسند. ولی او فیلم ساز بدی ست که نمی دانسته است با این داستان دارای پتانسیل بالا چیکار کند جز اینکه همش گفته خودش را که " هنر ارزش قربانی شدن را دارد " تکرار کند.
شاید هم فیلم را باید به کمدی های اسکروبال شبیه کرد ولی فیلم خسته کننده تر از این حرفاست که موضوع خود را بخواهد به جنبه طنز بکشاند. لحظات اندک شاد و خنده داری در فیلم وجود دارد ولی خیلی زود به پایان می رسند و کمدی خیلی سریع تحت این امر که این مردان قهرمان های واقعی هستند که ماموریت بسیار مهمی دارند خفه می شود. حتی جزییات به اندازه کافی در مورد اینکه این افراد واقعا یک فیلم خوب در رابطه با هنر و هنرآموزهایش می سازد وجود ندارد.


ارسال شده در تاریخ : جمعه 16 اسفند 1392 :: 03:12 :: توسط : naghd-cinema


کارگردان: تام تیکور
تهیه کننده: برندایشینگر
فیلمنامه: اندرو بریکین، برندایشینگر، تامتیکور
اقتباس شده از کتاب عطر نوشته پاتریک ساسکایند
موزیک متن: تامتیکور،جانی کلایمک، رینهولد هیل
فیلم برداری:فرانک گریبل
تدوین:الکساندر برنر
راوی:جان هارت
 

بازیگران :

بن ویشاو
داستین هافمن
الن ریکمن
راچل هردوود
کارولین هروورث


اطلاعات دیگر :

ژانر: فانتزی، درام
درجه نمایش r
توزیع شده توسط کمپانی:
کنستانتین فیلم آلمان،متروپولیتن فیلم اکسپروت فرانسه، فیلمکس اسپانیا، دریم وورکس پیکچرز آمریکا
اکران:
14 سپتامبر 2006 در آلمان
27 سپتامبر 2006 در آمریکا
مدت زمان: 147 دقیقه
ساخته شده توسط: آلمان، اسپانیا، فرانسه و آمریکا
زبان: انگلیسی
بودجه: 50 میلیون دلار
فروش کل فیلم: 135میلیون دلار
 

افتخارات و جوایز :


فیلم "عطر – داستان یک قاتل" ساخته تام تیکور، یک اثر زیبا در ژانر فانتزی و درام می باشد.
فیلمی که پا روی ارزش ها می گذارد و به جز صحبت در مورد قتل در مورد ارزش های انسانی نیز صحبت می کند. موضوع اصلی فیلم در مورد جين باپتيستا گرينويل که نقش او را جان ویشاور بازی می کند می باشد، کسی که کودکی سختی در یک یتیم خانه داشته و پس از آن برای هدفی شروع به کشتن دختران جوان و زیبا می کند. موضوع اصلی فیلم در مورد حس بویایی است و اینکه روح هر چیزی درون بوی آن نهفته است. فیلم دارای یک راوی (جان هارت) می باشد که داستان فیلم را به صورت یک افسانه یا یک نوشته تاریخی بیان می کند. اتفاقاتی که در قرن هجدهم فرانسه رخ داده است، در مورد مردی با استعداد و نبوغ بسیار زیاد در حس بویایی. فیلم عطر ساخته مشترک چهار کشور آمریکا، آلمان، فرانسه و اسپانیا می باشد. از ستارگان نامی این فیلم می توان از داستین هافمن نام برد که در نقش عطرساز ایتالیایی ایفای نقش می کند. فیلم "عطر – داستان یک قاتل" از روی کتابی با نام "عطر" نوشته "پاتریک ساسکایند" اقتباس شده است.

موضوع فیلم:
فیلم درباره یک پسر بچه است که در زشت ترین وضعیت ممکن به دنیا می آید و با سختی های زیادی بزرگ مي شود و برای یک هدف خاص شروع به کشتن تعداد زیادی دختر جوان می کند. و زمانی که افراد می خواهند از شر او راحت شوند دستان سرد مرگ به سراغشان می رود. شخصیت اصلی فیلم بسیار کم صحبت می کند و بیشتر مواقع راوی داستان جور صحبت کردن او را می کشد. فیلم حول یک موضوع اصلی جریان دارد و آن هم حس بویایی است و بیشتر موضوعات فیلم درباره بوها و عطرهای مختلف است و آنکه بوهای نامطبوع از محله های پایین شهر بیرون می آیند.

داستان فیلم:
جملات اولیه فیلم:
به ريسمان بکشيديش، اون آشغال رو بسوزونيد
بايد اون هم مثل خواهرم رنج بکشه
تو آتيش، اون لعنتي رو بسوزونيدش
تو خواهر من رو کشتي بايد تقاصشو پس بدي
بنابر حکم دادگاه دو روز ديگر کارگر عطاري, باپتيستا گرينويل به صليب کشيده خواهد شد با چهره اي رو به آسمان و تا زماني که زنده است، در حالي که با دوازده ميخ فولادي به صليب آويخته شده است.
بله فیلم با این جملات آغاز می شود، اعدام برای یک مرد جوان. سپس فیلم به گذشته برمی گردد تا نشان دهد که چرا و چگونه این مرد به اینجا و به این حکم رسیده است.

 

آغاز زندگی:
جین باپتیستا در مغازه ماهی فروشی به دنیا می آید، جایی که مادرش او را به درون سطل آشغال گوشت پرت می کند تا به همراه بقیه آشغال گوشت ها خوراک حیوانات ولگرد بشود. ولی از همین ابتدای فیلم متوجه تفاوت این کودک می شویم چون او به هیچ وجه راضی به ترک دنیا نیست. پس شروع به گریه کردن میکند تا همه متوجه او شوند و بنابراین اولین صدای بیرون آمده از جين باپتيستا گرينويل حکم اعدام مادر خیانتکارش را صادر می کند. او سپس به یتیم خانه مادام گیلارد فرستاده می شود، جایی که بقیه کودک های یتیم برای داشتن جای خواب بیشتر قصد جان این نوزاد شیرخوار را می کنند که باز هم با مقاومتش جان سالم به در می برد و می تواند به زندگی خود در یتیم خانه ادامه دهد، کودک نوزادی بدون هیچ حامی و خانواده ای.
در پنج سالگی هنوز نمی تواند صحبت کند. تمام بچه های یتیم خانه متوجه متفاوت بودن او شده اند و هیچ کس با او دوست نمی شود و به نوعی همه از او وحشت دارند. اما تفاوت این کودک با بقیه در قدرت بویایی او است، جین باپتیستا به خوبی بوی اجسام را حس می کند به طوری که بوی اجسام در زیر آب را هم می تواند بفهمد و این را یک هدیه از طرف خداوند می داند. در سیزده سالگی به مغازه دباغی فروخته می شود تا به زندگی سیاه و تلخش در این مکان سخت ادامه دهد.
بر حسب اتفاق یک روز که سفارشات جوزپه بالدینی (با بازی داستین هافمن) عطرساز بزرگ ایتالیایی که رو به ورشکستگی است را می رساند، به عطرساز می گوید که نه تنها می تواند بهترین عطر شهر (مورون سایکی) را برایش بسازد بلکه می تواند عطری بهتر از آن بسازد.
و بالدینی که به حالتی تمسخر آمیز به او نگاه می کند این اجازه را به او می دهد تا خودش را ثابت کند. پس از اثبات این ادعا زندگی جدید جین در عطرسازی جوزپه بالدینی آغاز می گردد.

اولین قتل:
جان به خوبی و از فاصله بسیار دور می تواند بوی هر چیزی را بفهمد ولی تنها بویی که او را مجذوب خود می کند بوی یک دختر جوان میوه فروش است. بر حسب تصادف زمانی که می خواهد او را بو کند دختر جیغ می کشد و برای اینکه کسی صدای فریاد او را نشنود جلوی دهان او را می گیرد، غافل از اینکه این کار او باعث مرگ آن دختر می شود. او متوجه می شود که پس از مرگ دختر آن بوی استثنایی هم از بین مي رود پس تصمیم می گیرد که عطری بسازد که برای همیشه آن بو را در خود نگه دارد.
جین همه راه های ممکن که از استادش بالدینی یاد گرفته است را تست می کند تا بتواند بوها را برای همیشه ماندگار کند، او حتی آنقدر حریص است که می خواهد بوی شیشه و چوب و سنگ را نیز نگه دارد، ولی در همه این مراحل شکست می خورد تا زمانی که بالدینی به او می گوید جواب تمام سوالات در شهر گراس می باشد.

دوازده نت اصلی و دوازده لایه اصلی عطر:

در یکی از اصلی ترین آموزش هایی که جین از بالدینی یاد می گیرد راز دوازده لایه عطر است که مانند دوازده نت موسیقی می باشد. استاد به او می گوید که دوازده لایه در هر عطر وجود دارد که هر لایه از ارزش خاصی برخوردار است و هر چه لایه ها به آخر می رسد اهمیت بیشتری دارا می باشند. و اما یک لایه سیزدهمی وجود دارد که در افسانه ها آمده هر کس بتواند به این مرحله برسد می تواند عطری بسازد که با بوییدن آن تمام حواس از بین مي رود و انسان گویی در بهشت می باشد. و جین تصمیمی راسخ برای ساخت این لایه سیزدهم دارد تا بتواند احساسی را که هنگامی ديدار با دختر میوه فروش داشت، دوباره داشته باشد.

 

آغاز سفر:
جین تصمیم به ترک جوزپه بالدینی به مقصد گراس بزرگترین شهر عطرسازی آن زمان می گیرد. و در آن شهر توسط معرفی نامه بالدینی در یک کارگاه عطرسازی مشغول به کار می شود. و در این شهر است که زیباترین دختر شهر را می بیند. او برای ساخت عطر جاویدانش احتیاج به 13 قربانی دارد. که باید سیزدهمین آن زیباترین دختر شهر باشد. پس شروع به کشتن دختران زیبا و جوان می کند، او دوازده دختر زیبا را به ترتیب اولویت به قتل می رساند و در این زمان است که هرج و مرج شهر را فرا گرفته و حکومت نظامی در شهر برقرار است، چندین آدم بی گناه به اشتباه پای چوبه دار می روند ولی هیچ کدام از این ها باعث نمی شود که جین از هدفش باز ایستد. زمانی که نوبت به لایه سیزدهم و اصلی عطر جین می رسد یک صحنه درام را شاهد هستیم. پدر دختر که متوجه شده نوبت دختر اوست به همرا دخترش از شهر می گریزد و با بالاترین درجه مراقبت در جایی مستقر می شوند، ولی وقتي صبح به اتاق دخترش می رود ما شاهد اشک های پدر دختر هستيم و می فهمیم که لایه آخر عطر جین آماده شده است.

دستگیری:
درست در زمانی که او لایه آخر را درست می کند ماموران حکومتی او را دستگیر می کنند و با خود به زندان می برند تا مجازات شود

پرده آخر:
دوباره به صحنه آخر فیلم باز می گردیم جایی که حکم اعدام برای جین صادر می شود، حکمی سنگین برای قاتلی سریالی، محكوم به صلیب در حالی که استخوان هایش شکسته شده است. ولی در لحظه ای که قرار است حکم اجرا شود، نمایش جین آغاز می گردد و آن هم پراکندن بوی عطری كه برایش آنهمه به دردسر افتاده در آسمان است، مانند افسانه ای که بالدینی برایش تعریف کرده بود همه مردم فکر می کنند که در بهشت هستند و از قید و شرط ها آزاد می شوند. در این لحظه خود جین می تواند خاطره بودن با دختر میوه فروش را به طور واقعی در ذهن ببیند ولی زمانی که خاطره به پایان می رسد حس پوچی شدیدی به او دست می دهد. تمام مردم فریاد می زنند که او بی گناه است و جین به صورت یک الهه از میان آنها عبور می کند و به طرف زادگاهش حركت می کند، جایی که باید در همان کودکی به دنیا نمی آمد. در تراژدی آخر فیلم، جین عطر بی نظیر را روی خودش می ریزد تا در مکانی که به دنیا آمده توسط مردم آنجا بلعیده شود و از دنیا پاک گردد.

نکته جالب:
جین، کرکتر فیلم به نوعی انگار با یک هدیه الهی و یا نوعی نفرین زندگی می کند به طوری که چند مرتبه تصمیم مي گيرند او را بکشند، چه در ابتدای تولد و چه در مسیر زندگی ولی مثل معجزه از تمام این سوء قصد ها جان سالم به در می برد. و یک نکته جالب در مورد جین باپتیستا این است که زمانی که او در اختیار کسی هست و او آن شخص را ترک می کند بلافاصله آن شخص محکوم به مرگ می شود که تمام این مسائل به صورت اتفاقی نمایش داده می شود که به نوعی به آن نفرین همیشگی جین مربوط است. در ابتدای فیلم مادرش که او را در آشغالدانی پرت می کند و می خواهد از شر این بچه ناخواسته راحت بشود بلافاصله با گریه بچه، قاتل بچه نام می گیرد و اعدام می شود. سپس در قسمتی که مدیر یتیم خانه مادام گیلارد او را به دلیل کمبود جای کافی در یتیم خانه در سیزده سالگی در ازای هفت فرانک به مغازه دباغی می فروشد پس از چند گام دزدها به او حمله می کنند و او را می کشند تا پول هایش را بدزدند. و در ادامه، زمانی که بالدینی عطرساز جین را از صاحب دباغی می خرد، صاحب دباغی به دلیل به دست آوردن پول زیادی که از این پسر بی ارزش بدست آورده شروع به خوردن بیش از حد نوشیدنی های الکی کرده و به رودخانه می افتد و می میرد. و در نهایت زمانی که جین جوزپه بالدینی را ترک مي کند تا به شهر گراس برود تا راز نهایی عطر را بفهمد خانه بالدینی خراب شده و بالدینی زیر آوار دفن می شود. تمام این مسائل نوعی نفرین که از ابتدای تولد جین با او همراه بوده است را نمایش می گذارد که در نوع خود نگاه جالبی به کرکتر اصلی فیلم می باشد.

نتیجه گیری:
فیلم عطر یک فیلم بسیار زیبا با صحنه پردازی بسیار جالب می باشد. فیلم دارای شخصیت بد یا خوب یا حدی میان آنها نیست بلکه همه به یک چشم نگریسته می شوند و همه با گناهان خودشان زندگی می کنند. در این فیلم خوب و بدی وجود ندارد. تنها نوع دیدگاه جین مهم است که به فیلم تزریق شده است.

 

منتقد : علی بیات


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 :: 10:59 :: توسط : naghd-cinema

کارگردان : Alfonso Cuarón

نویسنده : Alfonso Cuarón,Jonás Cuarón

بازیگران : Sandra Bullock,George Clooney,Ed Harris

خلاصه داستان : راین استون (سندرا بولک) و مت کُوالسکی (جرج کلونی) کار خود را در جهت بهبود تلسکوپ هابل در یک پیاده روی فضایی انجام می دهند،اما در همین حین انفجاری باعث سرگردانی آن ها در فضا شده و در ادامه تلاش برای بقا و زندگی و ...

 

منتقد:جیمز برادینلی

 

حیرت انگیز است!

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Gravity1.jpgاگر قرار بود مدرکی برای نشان دادن ارزش تکنیک سه بعدی در سینما ارائه شود،آن مدرک بی شک فیلم "Gravity/جاذبه" از آلفانزو کوآرون است."Gravity/جاذبه" در کنار فیلم هایی مثل "Avatar/آواتار" و "Hugo/هیگو" (البته جا دارد از "Prometheus/پرومیتیئس" و "Life Of Pi/زندگی پای" هم یاد کنیم)،قدرت تکنیک سه بعدی را در صورت به کار بردن به جا و هوشمندانه به رخ می کشد.جنبه غرق کننده سه بعدی در این جا غیر قابل انکار و از طرفی غیر قابل بیان است.کوآرون قبلا اشاره کرده بود که هدف این فیلم قرار دادن بیننده در کنار شخصیت ها در فضا است که باید گفت به این هدف رسیده است.مشاهده فیلم در سینمای دو بعدی معمولی بدون شک از ارزش آن خواهد کاست و مشاهده آن در خانه از این هم بدتر است.این نقد و امتیاز داده شده به فیلم فقط در مورد نسخه سه بعدی و سینمایی صدق می کند.این راهی است که کوآرون دوست داشته فیلم دیده شود،او فیلم را این گونه تصور کرده،گسترش داده و ساخته است.هالیوود آن قدر از سه بعدی استفاده بیش از حد و سو استفاده کرده که از آن به عنوان راهی برای دوشیدن مشتریان یاد می شود و این نکته که قرار گرفتن آن در دستان کارگردانی کاردان و استفاده درست از آن می تواند بر ارزش یک فیلم بیفزاید برای خیلی ها تعجب آور است."Gravity/جاذبه" تنها یک فیلم نیست؛چیزی دگرگون کننده است و عنصر درونی بودن آن توسط تکنیک سه بعدی تقویت شده است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Gravity2.jpgدوربین کوآرون بلندتر از فیلم نامه او حرف می زند.فیلم با یک نمای بیست دقیقه ای بدون کات (چیزی شبیه آن چه در فیلم "Children Of Men/فرزندان انسان" بود) آغاز می شود که در خلال آن دو شخصیت فیلم،فضانوردان راین استون (سندرا بولک) و مت کُوالسکی (جرج کلونی) کار خود را در جهت بهبود تلسکوپ هابل در یک پیاده روی فضایی انجام می دهند.دوربین شناور می شود،شیرجه می رود و حرکت می کند تا حس بودن در مدار را منتقل کند و زمین بزرگ و زیبا در پس زمینه تصویر می درخشد.سپس حادثه ای غافل گیر کننده و هولناک اتفاق می افتد و راین که از کنترل خارج شده در فضا شروع به پشتک زدن می کند و دوربین به داخل کلاه فضایی او می رود و بیننده از دیدگاه اول شخص می تواند گیجی او را لمس کند.(توجه:اشخاصی که مشکلات سرگیجه دارند ممکن است در این نما به مشکل بر بخورند) کوآرون در سر تا سر فیلم موفق شده بین رابطه دو شخصیت و گستردگی فضا ارتباط ایجاد کند.میزان سه بعدی بودن فیلم هیچ گاه بیش از حد نیست و در همه صحنه ها با دقت و ظرافت خاصی تنظیم شده است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Gravity3.jpgخط داستانی سر راست است و به مشکلات یک زن در حال مبارزه برای بقا می پردازد.اگر چه کلونی و بولک زوج خوبی را تشکیل داده اند اما فیلم آن ها را از هم جدا کرده و با بولک در نبردش با این شرایط سخت همراه می شود.او که در فضا سرگردان شده و تمام ابزارش برای فرار از این شرایط را از دست داده باید با چالش ها و خطرات جدیدی-آتش سوزی،اتمام اکسیژن،نبود سوخت و قطعات ماهواره ای معلق در فضا-دست و پنجه نرم کند در حالی که هدف ظاهرا ساده ای پیش رو دارد؛رفتن به خانه.خانه ای که جلوی چشمان او قرار دارد اما رسیدن به آن کاری بس دشوار است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Gravity4.jpgسطح هیجان فیلم بسیار بالا است.بعد از یک پانزده دقیقه ابتدایی نسبتا آرام و مفرح فیلم به اوج می رود (به جز یک پرده نسبتا آرام در میان فیلم) و اگر چه زمان فیلم تنها یک ساعت و نیم است اما شدت هیجانات آن رمق بیننده را می گیرد.(البته این یک تعریف بود) راین دائما از شرایط بد به شرایط بدتر می رود؛انگار کوآرون او را ابزاری قرار داده تا طبیعت بی رحم قوانین مورفی (قوانینی در زمینه بد شانسی که از نقل قول های آرتور مورفی (مهندس نیروی هوایی و از محققان تئوری هرج و مرج در آمریکا) برداشته شده اند) را به تصویر بکشد.از نظر رعایت واقعیات در زمینه بقا در فضا "Gravity/جاذبه" خوب عمل کرده و در کنار فیلمی مثل "Apollo 13/آپولو 13" قرار می گیرد.در حالی که آن فیلم بر اساس اتفاقات واقعی و این یکی بر اساس تخیل است اما "Gravity/جاذبه" در جزئیات آن قدر خوب و دقیق عمل کرده که حس واقعی بودن را القا می کند."Gravity/جاذبه" را می توان یک فیلم علمی تخیلی واقعی دانست نه یک اپرای فضایی آبکی و خیالی.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Gravity5.jpgبا توجه به کاربرد زیاد جلوه های ویژه کامپیوتری برای شکل دادن به فیلم می توان گفت سهم بولک در فیلم ناچیز است،اما بازی او در این جا را می توان به سادگی بهترین ایفای نقش او تا به حال دانست که از نقش برنده اسکار و اغراق شده او در "The Blind Side/سمت کور" خیلی بهتر است.او در بسیاری صحنه ها مجبور بوده انواع مختلفی از احساسات،از رهایی گرفته تا ناامیدی را بدون دیالوگ و در حالی که دوربین به صورتش نزدیک بوده منتقل کند.نقش از نظر فیزیکی هم طاقت فرسا بوده و شرایط جسمی خوبی را طلب می کرده است.مثل تام هنکس در فیلم "Cast Away/دور افتاده" او در بخش عمده فیلم هم بازی ندارد،اما بر خلاف هنکس او در معرض خطر مرگ قرار دارد.تصور این که بولک برای این ایفای نقش نامزد اسکار نشود غیر ممکن است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Gravity6.jpgجرج کلونی شاید بیش تر به این دلیل انتخاب شده که موفقیت فیلم در گیشه تضمین شود.بینندگانی که به امید دیدن او به تماشای فیلم می روند ناامید خواهند شد،زیرا بعد از گذشت حدود نیم ساعت او از فیلم خارج می شود.او و بولک تنها بازیگرانی هستند که در فیلم جلوی دوربین قرار می گیرند و اد هریس تنها صدا پیشگی کنترل کننده ماموریت را به عهده دارد.("شکست خوردن جزء گزینه ها نیست" دیالوگی است که احتمالا به نقش او در "Apollo 13/آپولو 13" اشاره دارد)

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Gravity7.jpgبا عرض معذرت از جرج کلونی باید گفت که هم بازی اصلی بولک محیط فیلم است.تماشای این محیط که تماما توسط کامپیوتر ها خلق شده تجربه ای شگفت آور است.این محیط مثل محیط "Star Wars/جنگ ستارگان" یا "Star Trek/پیشتازان فضا" دور از دسترس و اتو کشیده نیست.این محیط تا حدودی حس بودن در فضا را به بیننده می دهد،این که در سکوت مطلق شناور باشید و زمین را طوری ببینید که از روی زمین به هیچ وجه نمی توانید.عیب و نقص های موجود در سیاره دیگر دیده نمی شوند و خبری از مرزهای سیاسی نیست و آن چه می بینید تنها دریا و خشکی است.

http://www.naghdefarsi.com/media/kunena/attachments/1076/Gravity8.jpgسادگی محیط فیلم من را بی اختیار به یاد فیلم "Moon/ماه" انداخت،فیلم دانکن جونز با بازی سم راکول که در حقش خیلی کم لطفی شد.ذهنیت های هر دو فیلم به هم شبیه هستند اگر چه این یکی خیلی حادثه ای تر است و بودجه اش هم به طور قابل توجهی بیش تر است.هر دو فیلم به ایده تنهایی و جدایی در فضا می پردازند.این مسئله ریشه های روان شناختی قدرتمندی دارد که "Gravity/جاذبه" هم مثل "Moon/ماه" به خوبی آن را کند و کاو می کند.با این تفاوت که در این جا جلوه های ویژه قوی تر هستند و ایفای نقش های موجود در فیلم کمک زیادی به خط روایی خوب آن می کنند.به تمام این ها بهترین کاربرد تکنیک سه بعدی تا به حال را هم اضافه کنید تا همه چیز کامل شود.حتما این فیلم را در سینما تماشا کنید،اگر منتظر دیدن آن در خانه بمانید،اگر چه باز هم ارزشش را دارد اما دیگر آن تاثیر قدرتمند را نخواهد داشت.

منبع:سایت نقد فارسی

مترجم:رضا اسدی


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 :: 00:15 :: توسط : naghd-cinema

سرگیجه vertigo
کارگردان: آلفرد هیچکاک
بازیگران: جیمز استوارت-کیم نواک -باربارا بل گدس-تام هلمور
موسیقی متن:برنارد هرمان
مدیر فیلمبرداری: رابرت بورکز
تدوین :جرج توماسینی
فیلمنامه:آلک کوپل-ساموئل ا. تایلور
محصول ۱۹۵۸-آمریکا

از نظر بسیاری از منتقدان سرگیجه بهترین فیلم هیچکاک است.در سال ۲۰۰۲ درآخرین نظر سنجی مجله معتبر sight & sound که هر ۱۰ سال یکبار ۱۰ فیلم برتر تاریخ سینما را با نظر خواهی از منتقدان و کارگردانهای مشهور انتخاب میکند فیلم سرگیجه بعد از همشهری کین به عنوان دومین فیلم برتر تاریخ سینما دست یافت . و این نشان میدهد سرگیجه از آن دست فیلمها ییست که به مرور زمان بیشتر از سوی منتقدین مورد توجه قرار می گیرد و به اصطلاح کشف میشود.
فیلم با عنوان بندی نا متعارف و موسیقی دلهره آور برنارد هرمان شروع میشود. هم عنوان بندی و هم موسیقی روی آن به تمام معنا سرگیجه آور هستند! مارتین اسکورسیزی در باره موسیقی متن هرمان گفته است:" موسیقی او مانند یک گرداب گسترش می یابد و شمار را باخود همراه و در نهایت در خود غرق میکند."
نکته ای که در مورد ساختارفیلم به نظرم جالب میرسد و خود هیچکاک به آن اشاره دارد به قرار زیر است:
سرگیجه براساس رمان از میان مردگان نوشته بواآلو- نارسژاک ساخته شده اما تفاوتی اساسی در رمان و فیلم وجود دارد که آنرا عینا از زبان هیچکاک در زیر می آورم:
"در کتاب در شروع قسمت دوم است که قهرمان با جودی آشنا میشود و سعی میکند او را به شکل مادلین در بیاورد .خواننده فقط در انتهای داستان است که کشف میکند جودی و مادلین شخص واحدی بوده اند.به عبارت دیگر ماجرا با یک پیچ غافلگیر کننده تمام میشود.
در سناریوی فیلم ما برداشت دیگری رادر پیش گرفتیم.در شروع قسمت دوم وقتی که جیمز استوارت با دختر تیره مو آشنا میشود حقیقت هویت جودی را فاش میکنیم(با یک فلاش بک) ولی فقط برای تماشاگر هرچند جیمز استوارت هنوز این موضوع را نمیداند. اطرافیان من همه مخالف این تغییر بودندو عقیده داشتند فاش کردن این راز را باید برای آخر فیلم گذاشت . من خودم را جای بچه ای گذاشتم که مادرش برای او قصه میگوید.وقتی در نقل قصه مکثی پیش میاید بچه می پرسد:"بعدش چه میشود"؟ من فکر میکردم قسمت دوم رمان جوری نوشته شده که انگار بعد هیچ اتفاقی نمی افتد در حالیکه مطابق فرمول من بچه کوچک که میداند جودی و مادلین یک نفر هستند میپرسد:"جیمز استوارت که این موضوع را نمیداند درست است؟وقتی که بداند چه میکند؟"

به بیان دیگر هیچکاک (استاد دلهره) از بین دو عنصر غافلگیری و دلهره دومی را انتخاب میکند تا بیننده که خود حقیقت ماجرا رامیداند تا آخر فیلم این دلهره را داشته باشد که وقتی جیمز استوارت حقیقت را بفهمد چه عکس العملی نشان خواهد داد؟ (برعکس فیلمهایی چون "مظنونین همیشگی" و دیگران"
که تا آخر قصه را لو نمیدهند و حتی گاهی بیننده را فریب میدهند!) شاید به همین دلیل است که این فیلم نسبت به سایر آثار هیچکاک ریتمی کندتر و ضرباهنگی ملایمتر دارد.
از نکات دیگر فیلم فرمول زن بلوند-زن مو مشکی است که سالها بعد توسط دیوید لینچ در "بزرگراه گمشده" و جاده مالهالند" مورد استفاده قرار می گیرد.
هنر کارگردانی هیچکاک و تسلط او به اجزاء صحنه و دقت در میزانسنهایش در این فیلم به اوج میرسد. مثلا نمای لانگ شاتی که از کلیسا گرفته و درآن اسکاتی را میبینیم که مثل یک نقطه سیاه از در کلیسا خارج میشود این نما در عین حال دارای تدوینی درون تصویری و عمق میدان (چیزی که ولز در همشهری کین ازآن به وفور استفاده کرد) می باشد. (نمای نزدیک از برج کلیسا و نمای دور از اسکاتی)
نو آوریهای تکنیکی هیچکاک اینجا هم ادامه دارد. مثلا برای نشان دادن سرگیجه اسکاتی از ترکیب زوم به جلو توام با عقب کشیدن دوربین استفاده کرده است که اتفاقا بسیار خوب از آب در آمده. که البته به گفته خود هیچکاک (در مصاحبه طولانی و معروفش با تروفو) حل این مساله یعنی عوض شدن پرسپکتیو در حالی که نقطه نظر تغییر نمیکند ۱۵ سال برای خود او طول کشیده یعنی از زمان ساخت ربه کا!
نکته دیگر حضور جیمز استوارت در نقش "اسکاتی" است وی که قبلا در طناب- پنجره عقبی و مردی که زیاد می دانست با هیچکاک همکاری داشت دراین فیلم باید نقشی کاملا متفاوت را ایفا می کرد.
تصور قهرمان شکست ناپذیر وسترنهای دهه۱۹۴۰ آنتونی مان در نقش یک کاراگاه خصوصی دارای مشکلات شدید عاطفی که از ارتفاع میترسد و دچار سرگیجه میشود کمی مشکل می نمود! ولی هیچکاک با نبوغ خود در بازی گرفتن از بازیگرانش این مشکل را برطرف میکند تا جاییکه در تیزر فیلم می نویسند: "جیمز استوارت در نقشی که تا به حال از او ندیده اید!"
مساله دیگر انتخاب بازیگر زن فیلم بود که هیچکاک برای نقش مادلین و جودی "ورا مایلز" را در نظر داشت ولی درست قبل ازفیلمبرداری او باردار شد و کیم نواک جایش را گرفت و علی رغم بازی خوب او هیچکاک هرگز بطور کامل از او رضایت نداشت.
این فیلم هم مثل بسیاری دیگر از آثار هیچکاک مورد بی مهری آکادمی قرار گرفت و فقط در دو رشته طراحی صحنه و صدا کاندیدای اسکار شد جالب است بدانید در آن سال اسکار را به دور دنیا در هشتاد روز دادند! و این از بزرگترین خطاهای تاریخ اسکار بود.
سرگیجه همچنین جوایز مهمی از انجمن منتقدان فیلم نیویورک وجشنواره سن سباستین گرفت.
اما همانطور که نوشتم با گذشت زمان منتقدان به ارزش این فیلم پی بردند به طوری که سالها بعد فرانسوا تروفو از آن به عنوان یکی از بهترین آثار کلاسیک سینما یاد کرد. (به طور کلی تروفو و سایر کارگردانهای موج نوی فرانسه نقش بسیار مهمی در بازشناسی و کشف مجدد شاهکارهای هیچکاک-ولز-کینگ ویدور و بسیاری دیگر از کارگردانهای کلاسیک سینمای آمریکا که آثارشان در کشور خودشان مهجور بود داشتند)
نقل از کتاب سینما به روایت هیچکاک(فرانسوا تروفو-هلن جی اسکات-ترجه پرویز دوایی)


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 12 اسفند 1392 :: 18:49 :: توسط : naghd-cinema

 

 

 

 

 

 

دختری با خالکوبی اژدها : The Girl with the Dragon Tattoo

 

کارگردان : David Fincher

 

نویسنده : Steven Zaillian، Stieg Larsson

 

بازیگران :

 

Daniel Craig...Mikael Blomkvist

 

Rooney Mara...Lisbeth Salander

 

Christopher Plummer...Henrik Vanger

 

Stellan Skarsgård...Martin Vanger

 

و...............

 

ژانر : درام

 

درجه سنی : R( مناسب برای فراد بالای 17 سال )

 

 

 

اگر « استیگ لارسنِ » فقید زنده بود احتمالاً با دیدن موفقیت های داستانش بر پرده نقره ایی، از فرط خوشحالی 60 نخ سیگاری را که در یک روز می کشید، 1به 120 می رساند!. « لارسن » روزنامه نگاری سوئدی بود که در تمام عمر یک زندگی معمولی داشت که آن هم بی دردسر نبود. او روزنامه نگاری بود که در مقابل نئو نازی ها ایستادگی کرد و با قلمش آنها را به نقد کشید و نهایتاً در سن 50 سالگی به دلیل سکته قلبی درگذشت. البته هرگز مشخص نشد که دلیل مرگ او واقعاً سکته قلبی بود یا اینکه جناح های سیاسی به پزشکی قانونی فشار وارد کرده بودند تا دلیل مرگ را حمله قلبی  عنوان کند ( « لارسن » پیش از مرگ بارها توسط دشمنانش تهدید به مرگ شده بود ). اما هرچه که بود او در گمنامی از دنیا رفت اما با انتشار سری داستانهای « هزاره » ، « لارسن » به چنان شهرتی دست یافت که مطمئناً اگر زنده بود هرگز نمی توانست حتی در خیالاتش هم به آن دست پیدا کند. از میان داستانهای « لارسن » که نامِ آنها « دختری با خالکوبی اژدها » ، « دختری که با آتیش بازی کرد » و « دختری که به لانه زنبور لگد زد » می باشد، « دختری با خالکوبی اژدها » از شهرت فوق العاده بالایی در جهان برخوردار شد و به بیش از 40 زبان دنیا ترجمه شد. در سال 2009 نیز اقتباسی سینمایی از داستان « دختری با خالکوبی اژدها » صورت گرفت که « نیلز آردن اوپلو » ( اگه درست تلفظش را گفته باشم! ) آن را کارگردانی کرد. این اثر سوئدی فیلمی بسیار موفق بود که با استقبال مثبت منتقدان و تماشاگران مواجه شد. اما در سال 2010 به یکباره اعلام شد که قرار است اقتباسی دیگر از داستان « دختری با خالکوبی اژدها » انجام گیرد که البته بخش مهم تصمیم این بود که اینبار هالیوود خواهان انجام آن است. در زمان اعلام این خبر بسیاری بر این باور بودند که این اقتباس تنها به دلیل تسخیر گیشه ها انجام گرفته وگرنه چه دلیلی دارد که از یک اثر خوب ، فیلمی دیگر ساخته شود؟! اما زمانی که نام « دیوید فینچر » به عنوان کارگردان فیلم مطرح شد، همگان متوجه این نکته شدند که فیلمِ جدید « فینچر » چیزی بیشتر از یک بازسازی محض خواهد بود و همینطور هم شد. « دختری با خالکوبی اژدها » که « فینجر » کارگردانِ آن هست، به مراتب فضایی تاریک تر و خفقان تر از نسخه سوئدی اش دارد.

میکائیل ( دنیل کریگ ) روزنامه نگاری است که به دلیل کنجکاوی های سیاسی که انجام داده، موقعیت شغلی اش بر باد رفته است. میکائیل از  آن دسته روزنامه نگارانی است که همیشه سعی در کشف حقیقت دارد اما ظاهراً اینبار به درِ بسته برخورد کرده است. کنجکاوی های میکائیل و روحیه جنگندگی او باعث می شود تا یک میلیونر به نام هنریک ونگر ( کریستوفر پلامر ) از وی درخواست کند تا مسئولیت 2رسیدگی به پرونده نوه اش که در سال 1966 مفقود شده، شود. میکائیل پیشنهادِ ونگر را قبول می کند و به دنبال سرنخ های این پرونده می رود. او در میانه راه با دختری عجیب و غریب با انواع و اقسام خالکوبی به نام لیزبث ( رونی مارا ) آشنا می شود. لیزبث یک هکر حرفه ایی است که به راحتی می تواند به اطلاعات سِری دست پیدا کند و این کمک بزرگی به میکائیل در کشف جزییات پرونده می کند. اما هرچقدر که میکائیل و لیزبث در این پرونده جلو می روند با وقایع ناخوشایندی روبرو می شوند...

شاید با خلاصه ی داستانی که از این فیلم خواندید فکر می کنید که « دختری با خالکوبی اژدها » مشابه نسخه سوئدی اش است اما باید خدمتتان عرض کنم که « دختری با خالکوبی اژدها » یی که « فینچر » کارگردانی کرده پیچیدگی های سینمایی به مراتب بیشتری دارد. در اقتباس سوئدی این اثر ، شما به راحتی می توانستید این نکته را متوجه شوید که « اپلو » سعی داشته به هر قیمتی که شده به منبع اصلی وفادار باقی بماند. او در فیلمش شخصیت های داستان را به شکلی در کنار هم قرار داده که توانایی هایشان همیشه در مقابل هم قرار داشته باشد ( تسلطِ لیزبث به کامپیوتر و جسارتِ میکائیل در کشف حقیقت ) ، اما در فیلمِ « فینچر » این ویژگی تا حدود زیادی کنار گذاشته شده و بُعد احساسی شخصیت ها جای آن را گرفته است.

کارِ مهمی که « استیون زالیان » ( فیلمنامه نویس ) در « دختری با خالکوبی اژدها » انجام داده این بوده که شاخ و برگ کتابِ اصلی را زده و به این ترتیب یک داستان منسجم و قابل فهم را برای تماشاگر به رشته نگارش درآورده که همین امر کمک زیادی کرده تا درکِ « دختری با خالکوبی اژدها »ی « فینچر » به مراتب راحت تر از نسخه سوئدی اش باشد. البته برای کسانی که کتاب را خوانده اند شاید این تغییر چندان جالب نباشد اما برای تماشاگران سینما مطمئناً این تغییر بسیار مفید خواهد بود!. به نظرم  ریتم نسبتاً کندِ « دختری با خالکوبی اژدها » در نسخه سوئدی و زمان بالای فیلم، از دلائلی بودند که باعث شد تا نسخه سوئدی به آنچه که مستحق اش بود دست پیدا نکند. اما حالا « فینچر » با درکِ مشکلات نسخه سوئدی ، فیلمی به مراتب عموم پسند تر ارائه داده که در آن همه چیز طبق برنامه پیش می رود و تماشاگر لحظه ایی احساس خستگی نمی کند. فیلم در 1 ساعت اول شروع به کند و کاو در زندگی خصوصی شخصیت ها می کند تا با این کار تماشاگر به ابعاد مختلف زندگی کاراکترهای داستانش بیشتر آشنا شود. این فصل خوشبختانه سرِ موقع به 3پایان می رسد و بعد از یک ساعت ما می توانیم میکائیل و لیزبث را ببینیم که به کمک همدیگر داستان را به جلو هدایت می کنند. البته ضرباهنگ بعضاً کُندِ فیلم در لحظاتی باعث از دست رفتن تمرکز تماشاگر می شود ( مانند بخش ابتدایی آشنایی میکائیل و لیزبث ) اما « فینچر » به سرعت با چیدن یکی از پازل های داستان، تماشاگر را وارد فاز جدیدی از قصه می کند.

دیگر تفاوت فیلم سوئدی با نسخه هالیوودی این است که شخصیت های اصلی داستان به مراتب پیچیده تر از نسخه سوئدی هستند. در این میان لیزبث وضعیت سخت تری دارد ، او در علوم کامپیوتر همتا ندارد و به راحتی می تواند موانع را سر راه بردارد. فیلم در ابتدای رویارویی میکائیل با این شخصیت به نوعی به تماشاگر می گوید که او دختری بسیار باهوش و دست نیافتنی است، اما رفته رفته « فینچر » بُعدِ منفی شخصیت لیزبث را به ما نشان می دهد. او اگرچه هکری حرفه ایی است اما در بحث شخصیت، همچنان یک دختر بچه باقی مانده!. او سریع علاقه مند می شود، سریع ناراحت می شود و در یک کلام رفتاری نه چندان پخته از خودش نشان می دهد. « فینچر » با بررسی زوایای مختلف شخصیت لیزبث سعی کرده این شخصیت کلیدی داستان را بیش از پیش برای تماشاگر قابل فهم کند و در این راه هم موفق شده. لیزبث گذشته ی تلخی دارد و برای فرار از این گذشته، ترجیح داده خود را با انواع و اقسام خالکوبی ها بپوشاند تا شاید از این طریق به خودش القا کند که آدم سرسختی است و ناملایمات دنیا دیگر نمی تواند زندگی او را برهم بزند، اما با برملا شدن جزییات کثیف پرونده های مختلف که همه آنها حاکی از وجود انواع و اقسام فساد دارد و یا مشاهده رفتارهای غیر منصفانه میکائیل ( از نظر خودش ) ، مشاهده می کنیم که او واکنشی متفاوت با ظاهر سرسخت اش از خود نشان می دهد، در این قسمت ما با بخش اصلی شخصیت لیزبث روبرو می شویم که در پشت نقاب کمین کرده بود، لیزبث اصلی دختری شکننده و به شدت حساس است که خلاٌ احساسی اش چنان پر رنگ بوده که بی مقدمه به سمت میکائیل گرایش پیدا می کند. تعریف رابطه ی میکائیل و لیزبث در کتاب با آنچه که در نسخه سوئدی فیلم شاهد بودیم، کمترین تفاوت ممکن را داشت. اما در فیلمِ « فینچر » این رابطه دستخوش تغییرات نسبتاً زیادی شده که یکی از آنها تعریف شرایط این 2 نفر است. در واقع می توان گفت که میکائیل و لیزبث کمترین حس مشترکی به یکدیگر دارند! به عنوان مثال لیزبث که قبلاً  رابطه ایی احساسی را تجربه نکرده است، فکر می کند میکائیل به او دلبسته است اما میکائیل که فرد به مراتب با تجربه تری4 است، کاملاً شرایط را در کنترل خود دارد و می داند که رابطه ی احساسی خاصی با لیزبث ندارد!.

بازی زیبا و بی نقص « رونی مارا » در نقش لیزبث یکی از نقش آفرینی هایی است که به نظر می رسد به راحتی بتواند یکی از کاندیدهای دریافت اسکار باشد. « مارا » با استادی توانسته تمام زوایای شخصیت لیزبث را برای تماشاگر نمایان کند، شخصیت همیشه مضطرب و شکننده او به خصوص در لحظاتی که احساساتی می شود، چنان تاثیرگذار است که اشک هر بیننده ایی را در می آورد!. در نسخه سوئدی « نومی راپیس » ایفاگر نقش لیزبث بود که اتفاقاً با این فیلم به شهرت فراوانی دست پیدا کرد، بازی « راپیس » در نسخه سوئدی بسیار خوب و قابل تحسین بود اما فکر می کنم در مقایسه با نقش آفرینی « مارا » در سطح به مراتب پائین تری قرار دارد. « دنیل کریگ » هم در نقش میکائیل بازی خوبی ارائه داده است. « کریگ » در این فیلم به دور از شمایل " جیمز باندی اش " ، بازی تاثیرگذاری ارائه داده. بازی او به خصوص در یک سوم پایانی فیلم، قابل ستایش است. البته باید بگویم که در صحنه های دو نفره بین « کریگ » و « مارا » ، این « مارا » است که چشم ها را بسوی خود خیره می کند.

« دختری با خالکوبی اژدها » تمام فاکتورهای یک فیلم خوب را دارد. « فینچر » که متخصص ایجاد فضای تاریک و غمگین در فیلم است، موفق شده داستان ناراحت کننده « دختری با خالکوبی اژدها » را به زیبایی هرچه تمام تر به تصویر بکشد. اگر جزو آن دسته از تماشاگرانی هستید که به دنبال خوبی و خوشبختی در فیلم می گردید، بی تعارف بگویم که « دختری با خالکوبی اژدها » فیلمِ مورد نظر شما نیست. اما اگر جزو تماشاگرانی هستید که زبان سینما برایتان مهم است و تماشای تکنیک های فیلمسازی برایتان در اولویت قرار دارد، می توانم بگویم که با تماشای « دختری با خالکوبی اژدها » به خواسته خودتان خواهید رسید.

منتقد : میثم کریمی

منبع : MovieMag.IR


ارسال شده در تاریخ : جمعه 09 اسفند 1392 :: 22:31 :: توسط : naghd-cinema

[تصویر: 13zboyf.jpg]
خلاصه داستان :
فيلم با الهام از ماجراي واقعي و در آميختن آن با كمي تخيل ، قضيه قاتل زنجيره اي مرموزي موسوم به زودياك را روايت مي كند كه در اواخر دهۀ 1960 و اوايل دهۀ 1970 در كاليفرنياي شمالي ، موجي از وحشت پديد آورد . يكي از عادت هاي اين قاتل مخوف و بي عاطفه كه شب ها در تاريكي كوچهپس كوچه ها قربانيانش را شكار مي كرد ، اين بود كه نامه ها و پيغام هاي طعنه آميز و مرموزي براي ادارۀ پليس مي فرستاد و از اين طريق پليس ها را به خشم مي آورد .

رابرت گري اسميت ، كاريكاتوريست سان فرانسيسكو كرونيكل ، كه در ابتدا صرفاً علاقه اي آماتوري به ماجراي اين قاتل پيدا كرده ، بعد ها يكي از افرادي مي شود كه به طور جدي در راه كشف هويت قاتل تحقيق مي كند . يكي ديگر از اين افراد روزنامه نگاريست به نام پل ايوري كه دل خوشي از فضولي هاي گري اسميت ندارد . بازرس ويليام آرمسترانگ نيز مأمور تحقيق در اين زمينه است .

[تصویر: 2i20yhj.jpg]

در انتها معلوم مي شود كه زودياك علاوه بر كشتن افراد بيگناه ، جنايتي شايد بزرگتر را در حق كل جامعه مرتكب شده و آن از بين بردن حس اعتماد و نوع دوستي انسانها نسبت به همديگر است . او باعث شد محبت و دلسوزي نسبت به غريبه ها جاي خود را به ترسي اغلب نا معقول از آنها بدهد و در واقع كاري كرد تا معصوميت دهۀ 1950 جاي خود را به نگاهي تيره و تار و بدبيني بدهد كه در دهۀ 1970 شيوع بيشتري پيدا كرد و پس از آن بيشتر شدت گرفت ...
*********
دربارۀ فيلم :‌

فيلم با نمايش اولين قربانيان آغاز مي شود . دختر و پسر جواني را مي بينيم كه براي تفريح شب چهارم ژوئيه به پاركي مي روند و در حالي كه در اتومبيل خود نشسته اند ، بيگانه اي با تومبيل به آنها نزديك مي شود و هر دوي آنها را به گلوله مي بندد . هفته هاي بعد نامه اي به دفتر روزنامۀ « سان فرانسيسكو كرونيكل » ميرسد كه قاتل به جزئيات آن قتل اعتراف كرده ، به اضافۀ صحنه اي كه در آن پيام رمزي نوشته شده است . آيا اين رمز مي تواند هويت قاتل را فاش سازد ؟‌( يك معلم آن را حل مي كند اما جوابش « نه » است ) . قاتل – كه خود را « زودياك » ناميده – ديوانه است كه قول داده باز هم دست به جنايت خواهد زد و آشكار است كه بي رحمي او حكايت از نوع جديد يك بيماري رواني دارد .

زودياك فيلم طولاني و بلندي است دربارۀ يك آدمكش زنچيره اي واقعي كه طي سالهاي 1969 تا 1991 ، به مدت 22 سال ، ساكنان مناطقي در شمال كاليفرنياي آمريكا را در ترس و نكراني فرو برده بود . او در مجموع مرتكب سيزده جنايت شد . پليس كاليفرنيا به رغم همۀ تلاش و كوششي كه كرد موفق به يافتن اين قاتل نشد . پليس حدود 2500 مظنون را شناسايي و بازجويي كرد اما هرگز موفق به شناسايي و دستگيري قاتل نشد . علاوه بر نيروهاي پليس ، روزنامه نگاران بسياري نيز درگير اين ماجرا شدند . رابرت گري اسميت يكي از معروفترين اين روزنامه نگاران بود . گري اسميت كاريكاتوريسيتي بود كه به موضوع قتل هاي زودياك علاقه مند شده بود . وي تحقيقات مفصلي در اين مورد انجام داد و بر اساس بررسي هاي شخصي اش فردي به اسم آرتور لي آلن را به عنوان قاتل معرفي كرد . با اين وصف مدارك ارائه شده از سوي گري اسميت آنقدر محكم و قوي نبود كه پليس اقدام به دستگيري آلن كند . آلن ده سال پيش درگذشت و به اين ترتيب هرگز معلوم نشد كه آيا او همان « زودياك قاتل » بوده يا خير .

فيلم زودياك بر اساس كتاب غير داستاني جنايت حقيقي نوشتۀ رابرت گري اسميت ساخته شده است . فيلم طبيعتاً روايت اسميت را دنبال مي كند و از نظريۀ قاتل بودن آرتور لي آلن طرفداري مي كند . اين درحالي است كه نويسندگان و محققين ديگر افراد ديگري را به عنوان قاتل معرفي كرده اند . زودياك به منبع اصلي خود سخت وفادار است و به همين جهت از ارائۀ يك پايان بندي باز خودداري كردهاست .
دير زمانيست كه ماجراهاي يك قاتل زنجيره اي هولناكترين ماجرايي بود كه انسان معاصر ميتوانست تصورش را بكند . اما حالا زمانه عوض شده است . حالا ماجراهاي فيلم زودياك خيلي عجيب و هولناك جلوه نمي كند زيرا ديگر يك قاتل زنجيره اي هولناكترين موجود روي زمين به شمار نميرود . حالا يك تروريست انتحاري يا غير انتحاري مي تواند تنها در يك حركت ده ها و صد ها نفر را بكشد . حالا يك آدم معمولي روان پريش مي تواند با يك سلاح اتوماتيك وارد دبيرستان يا فروشگاه بزرگ شهر شود و با كشيدن ماشه ، ده ها نفر را بكشد .
زودياك قاتل در مقايسه با اين قاتلين جديد ، چه « حقير » و « معصوم » جلوه مي كند !!

كارگردان : ديويد فينچر
فيلمنامه : جيمز وندربليت بر اساس كتابي از رابرت گري اسميت
مدير فيلمبرداري : هريس سيوايدز
موسيقي : ديويد شاير

بازيگران : جيك جيلنهال ( رابرت گري اسميت ) ؛ مارك رافالو ( بازرس ديود توشي ) ؛ آنتوني ادواردز ( بازرس ويليام آرمسترانگ ) ؛ رابرت داوني جونيور ( پل ايوري ) ؛ برايان كاكس ( ملوين بلي ) ؛ كلوئه سويني ( ملاني ) ؛

محصول 2007 آمريكا ؛ مدت : 158 دقيقه
منبع:پارس پلنت

ارسال شده در تاریخ : جمعه 09 اسفند 1392 :: 22:21 :: توسط : naghd-cinema

 
 
 
 
 

کارگردان: Andrés Muschietti

نویسنده : Neil Cross, Andrés Muschietti,

بازیگران: Jessica Chastain, Nikolaj Coster-Waldau , Megan Charpentier

 

 

محصول : 2013 ( کانادا )

ژانر : ترسناک

 

خلاصه داستان :
لحظه ای مردی را می بینیم که اسلحه به دست دارد و قصد دارد بلایی غیرقابل تصور بر سر دو دختر کوچکش بیاورد، و لحظه ای بعد، دختر ها پنج سال بزرگتر شده اند و لالایی ای را زمزمه می کنند که ...

 

داستان با نماي بالا رونده اي از يك اتومبيل كه در گوشه اي پارك شده است آغاز مي شود. در اتومبیل باز است و صداي بلند راديو در مقابل يك خانه در حومه ي شهر به گوش مي رسد. اخبار اقتصادي مصيبت بار باعث وحشت عمومي شده اند و يك كارمند اجرايي به نام جفري (نيكولاي كوستر-والدو/ Nikolaj Coster-Waldau) را به جنون آدم كشي گرفتار كرده اند. از آنجايي كه آقاي كوستر والدوي جذاب و خوش چهره در نقش جيمي لنيستر، پسر مو طلايي سريال «بازي تاج و تخت/Game of Thrones» از شبكه ي اچ.بي.او بازي كرده است، ممكن است توقع داشته باشيد با بدترين حالت ممكن روبرو شويد. كارگردان فيلم «اندي موچيتي/ Andy Muschietti » فيلمنامه را با كمك خواهرش باربارا (يكي ديگر از تهيه كنندگان فيلم) و يك نويسنده ي سوم به نام «نيل كراس/ Neil Cross » به نگارش درآورده است. او داستان را از همين جا قطع مي كند و به قسمت اصلي و ترسناك آن پيوند مي زند. لحظه اي جفري را مي بينيم كه اسلحه به دست دارد و قصد دارد بلايي غيرقابل تصور بر سر دو دختر كوچكش بياورد، و لحظه اي بعد، دختر ها پنج سال بزرگتر شده اند و لالايي اي را زمزمه مي كنند كه مستقيماً از فيلم «Hellraiser» گرفته شده است.   موچيتي ها با آغاز فيلم به شيوه ي روايت "روزي روزگاري"، اين نكته را مي رسانند كه «مامان» به نوعي يك افسانه ي پريان امروزي است. بعد از اينكه دخترها به همراه پدرشان مفقود شدند، عموي آنها لوكاس (باز هم آقاي كوستر والدو) جستجويي را آغاز مي كند. دو نفر از جويندگاني كه براي او كار مي كنند، دخترها را در يك خانه ي متروكه ي در اعماق جنگل پيدا مي كنند كه به نظر ساخت اواسط قرن است. پدر مفقود الاثر باقي مي ماند. فضايي كه با آن روبرو مي شويم به استراحت گاه آخر هفته هاي دون دريپر، شخصيت خيالي مجموعه ي تلويزيوني « مردان ديوانه/ Mad Men» شبيه است. البته به شرطي كه از حضور دو موجودي كه به سرعت روي زمين و بالاي يخچال مي دوند و يكي مانند پرنده از آن يكي آويزان مي شود، صرف نظر كنيم. اين دو موجود كثيف، با موهايي كدر و پاهايي پوست و استخواني، همان دو دختر بچه ي گمشده يعني ويكتوريا (مگان چارپنتير/ Megan Charpentier) و خواهر كوچكش ليلي (ايزابل نليس/ Isabelle Nélisse) هستند، بچه هايي وحشي كه اينطور كه به نظر مي رسد به سوي نگون بختي ابدي (در مقابل خوشبختي ابدي داستان هاي پريان كلاسيك) گام برمي دارند.   لوكاس با وجود عدم رضايت دوست دختر عبوس و هم خانه اش آنابل (جسيكا چستين/ Jessica Chastain) سرپرستي ويكتوريا و ليلي را برعهده مي گيرد. آنها همگي به خانه اي نقل مكان مي كنند كه توسط بيمارستان محل درمان دخترها تدارك ديده شده است. هرچقدر هم كه بازيگران فيلم جذاب و دلنشين باشند، باز هم فيلم در اين زمينه آشفته و بيش از حد هيجاني عمل كرده است. بخشي از اين موضوع به اين دليل است كه مقداري طول مي كشد تا از شوك حاصل از ديدن ظاهر گاتيك و جالب خانم چستين بيرون بياييم. حالت تهديد كننده و ارعاب آور او تنها در ظاهرش خلاصه مي شود، در لباس هاي تمام سياه رنگش و خط و نقش خالكوبي هايي كه دور بازوهاي رنگ پريده اش را گرفته اند. مشكل اساسي تر به لغزش هاي منطقي داستان برمي گردد. سازندگان فيلم به راحتي دخترها را از مخفيگاه چوبي شان بيرون مي كشند، اما در پرداخت به بعضي صحنه هاي عادي تر بي دقت عمل مي كنند.   «مامان» در ابتدا يك فيلم كوتاه سه دقيقه اي هوشمندانه و مرعوب كننده بود كه به ماجراي دو دختر بچه و يك موجود مادر مانند مي پرداخت و موچيتي ها آن را ساختند تا ميزان توانايي آقاي موچيتي در مقام كارگردان را به نمايش بگذارند. توجه آقاي دل تورو به اين اثر جذاب جلب شد و با اينكه او در ساخت فيلم بلند «مامان» تنها در قالب تهيه كننده ي اجرايي حاضر شده است، اما اين فيلم يكي از موفق ترين آثاري ست كه نام او را در فهرست عوامل خود دارد. آقاي دل تورو متوجه است كه هيچ چيز به اندازه ي خانه اي كه تبديل به يك قفس مملو از هيجان و تنش شده باشد نمي تواند مخاطب را بترساند. و به همين دليل، يك بار كه كه لوكاس به شكل عجيبي خانه را ترك كرده و آنابل را با دخترها تنها مي گذارد، آقاي موچيتي به سراغ ايجاد رعب و وحشت مي رود.   خانم چستين و دو همبازي كودك فوق العاده اش گروه هماهنگ و پرهيجاني را تشكيل مي دهند كه شخصيت هايشان را با باور پذيري سرزنده اي به تصوير مي كشند و اين ويژگي هم در صحنه هايي كه حضور مشترك دارند و هم در صحنه هايي كه به تنهايي در راهروهاي خانه حركت مي كنند، ديده مي شود. هنگامي كه اين سه نفر به حال خود رها مي شوند، ابتدا محتاطانه با يكديگر برخورد مي كنند. اينكه سرنوشت اين خانواده ي ناآرام و ناهمساز به كجا راه مي برد امر واضحي ست اما آقاي موچيتي آنقدر عناصر منحرف كننده از مسير اصلي و هوشمندي بصري به كار مي برد تا توجه شما از سير قابل پيش بيني داستان گرفته شود. در فيلم «مامان»، وحشت چيزي دروني و خودماني و غالباً زنانه است. آنقدر كه موجود وحشتناك فيلم (خاوير بتت/Javier Botet بازيگر مجموعه فيلم هاي «ضبط/Rec») حفره هاي تيره رنگي در ديوار باز مي كند كه از آنها مايعي تراوش مي كند و بيننده را به ياد كارهاي ديويد كراننبرگ مي اندازد. اين تصاوير شوكه كننده گوياي اين نكته هستند كه اين خانه خودش هيولا را به دنيا آورده است. در اين فيلم قانون پدر با خشم زخم خورده ي مادر برخورد مي كند.

 

 


خواهشمندیم اگر به هموطنان خود احترام میگزارید ، این مطلب را بدون ذکر نام نویسنده در جایی به کار نبرید

ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 08 اسفند 1392 :: 10:34 :: توسط : naghd-cinema

کارگردان : José Padilha

نویسنده : Joshua Zetumer

 

 

 

 

بازیگران : Joel Kinnaman, Gary Oldman, Michael Keaton

خلاصه داستان : داستان «پلیس آهنی» در آینده ای نزدیک می گذرد. روبوت هایی که توسط کارخانه ی اومنی کارپ تولید می شوند - یک اَبَر شرکت با مالکیت ریموند سلارز (مایکل کیتون) - تبدیل به یکی از مقتدرترین اشکال نیروی پلیس در سراسر دنیا شده اند اما قانون استفاده از آنها در خاک ایالات متحده را منع کرده است. سلارز که متوجه سود زیادی که به این واسطه از دست می دهد شده است، پروژه ای بزرگ و جاه طلبانه آغاز می کند: تولید یک نوع پلیس سایبرنتیک که مغز و قلب یک انسان را با جسمی روبوتی ترکیب می کند. گزینه ی انتخابی او برای اجرای پروژه ی «پلیس آهنی» شخصی است به نام الکس مورفی (جوئل کینامن)، یک افسر پلیس اخلاق مدار اهل دیترویت که وقتی ماشین اش منفجر شده، به شدت مجروح شده است. با رضایت دادن همسر پریشان حال مورفی، کلارا (ابی کورنیش)، دنت نورتون (گری اولدمن) -رئیس هیئت پزشکی که در خدمت سلارز است- جسم جدیدی درست می کند...

 

www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/12/logo-trans.png

منتقد:جیمز براردینلی

 

روایت مجدد فیلم «پلیس آهنی» که در سال 2014 روی پرده می رود، نسخه ای ملایم تر و کم خشونت تر از فیلم علمی تخیلی و سراسر خشونتی است که پاول ورهوون در سال 1987 تولید کرد. خط داستانی کمی دستکاری و قیچی شده است تا مجوز قرار گرفتن فیلم در رده بندی PG-13 برای آن صادر شود. این نکته بدان معناست که دیگر سکانس خشونت آمیزی از شکنجه و کشتار وجود ندارد و یک صحنه ی نبرد مهم و کلیدی به مجموعه ای از تصاویر دوربین لرزان و تدوین پر سرعت تقلیل یافته که این مبارزه را به تعدادی برخورد میان نور شدید و صداهای کوبیده شدن تبدیل کرده است.اما با وجود همه ی این موارد، «پلیس آهنی» بازسازی شده توسط خوزه پادیلا از برخی ویژگی هایی که یک بازسازی خوب و به جا بایستی در خود داشته باشد، برخوردار است: فیلم مفاهیم و زمینه های اثر اولیه را حفظ می کند در عین حال داستان را به روز کرده و ترتیب چیز ها را تغییر می دهد تا بیننده احساس نکند با اثری تکراری مواجه است که کاملاً و مو به مو همه ی صحنه های خود را از فیلمی دیگر وام گرفته است.

 

داستان «پلیس آهنی» در آینده ای نزدیک می گذرد. روبوت هایی که توسط کارخانه ی اومنی کارپ تولید می شوند - یک اَبَر شرکت با مالکیت ریموند سلارز (مایکل کیتون) - تبدیل به یکی از مقتدرترین اشکال نیروی پلیس در سراسر دنیا شده اند اما قانون استفاده از آنها در خاک ایالات متحده را منع کرده است. سلارز که متوجه سود زیادی که به این واسطه از دست می دهد شده است، پروژه ای بزرگ و جاه طلبانه آغاز می کند: تولید یک نوع پلیس سایبرنتیک که مغز و قلب یک انسان را با جسمی روبوتی ترکیب می کند. گزینه ی انتخابی او برای اجرای پروژه ی «پلیس آهنی» شخصی است به نام الکس مورفی (جوئل کینامن)، یک افسر پلیس اخلاق مدار اهل دیترویت که وقتی ماشین اش منفجر شده، به شدت مجروح شده است. با رضایت دادن همسر پریشان حال مورفی، کلارا (ابی کورنیش)، دنت نورتون (گری اولدمن) -رئیس هیئت پزشکی که در خدمت سلارز است- جسم جدیدی درست می کند که به چیزی میان مرد آهنین و یک سایلون (روبوت های هوشمند در مجموعه ی «Battlestar Galactica») شبیه است. پلیس آهنی، که احساسات او به شدت کنترل می شود و یک «دکمه ی کنترل برای کشتن خودش» روی آن نصب شده (که اگر زمانی بر علیه "صاحبانش" طغیان کرد استفاده شود)، برای مردم رونمایی می شود و فوراً مورد توجه قرار می گیرد.

 

به عنوان یک فیلم اکشن علمی تخیلی، «پلیس آهنی» از بیشتر جهات موفق عمل کرده است، هر چند برخی از داستان های فرعی - مانند تحقیقات پلیس آهنی در مورد "قتل" مورفی- به اندازه ی کافی پرداخته نشده اند. به جز یک نبرد که در آن برخورد ها به شکلی تیره و نامفهوم به تصویر در آمده تا خشونت حاضر در آن را خنثی و کمرنگ کند، سکانس های مربوط به مبارزه ها به شکلی تأثیرگذار با دقت و جزئیات طراحی شده اند و صحنه ای که تماماً از جلوه های ویژه بهره می جوید و در آن پلیس آهنی با گروهی روبوت که می خواهند به زور وارد شوند مبارزه می کند، یکی از آنهاست. نقطه ی اوج فیلم به شکلی متعجب کننده فارغ از تنش است اما با اینحال تأثیر گذار است و به این دیدگاه که فیلم های اکشن لازم نیست همیشه با سر و صدا و هیاهو به اتمام برسند، عینیت می بخشد.

 

«پلیس آهنی» سال 2014، در مقایسه با نسخه ی اولیه بیشتر به شخصیت ها می پردازد. بر خلاف نسخه ی ورهوون، به خانواده ی مورفی اطلاع داده نمی شود که او "مرده است"؛ بنابراین او این فرصت را دارد که حتی بعد از تبدیل خود به پلیس آهنی با همسر و پسرش مجدداً ارتباط برقرار کند. رابطه ی مستمر آنها یک عنصر اصلی و مهم در طرح داستانی است و این محرکه نشان دهنده ی تغییری نسبت به آنچه در فیلم سال 1987 می گذشت است؛ فیلمی که در آن مورفی، با کمک همکار جدیدش، مقدار زیادی از زمان فیلم را به تلاش برای یادآوری گذشته اش می پرداخت. در این فیلم، برقراری ارتباط مجدد با انسانیت از دست رفته و یافتن راهی پیش رو، دغدغه ی اصلی اوست.

 

فیلم «پلیس آهنی» قصد دارد چیزی بیش از یک اثر متمرکز بر اکشن و پرهیاهوی روبوتی باشد. فیلم می خواهد تفسیر ها و نظرات اجتماعی خاصی را بیان کند. به این نیت، پادیلا کلیپ هایی از یک برنامه ی گفتگوی تلویزیونی در فیلم خود می گنجاند که مجری آن شخص به شدت محافظه کاری به نام پت نوواک (ساموئل ال.جکسون) است که از پروژه ی روبوت های سلارز دفاع می کند و به سیاستمداران بی دل و جرأتی که از قانون منع استفاده از آنها پشتیبانی می کنند، می تازد. این بخش به این قصد مطرح کردن مجدد مباحثه ی همیشگی بر سر اینکه مردم حاضرند چقدر از آزادی خود را فدای برخورداری از امنیت بیشتر کنند، وارد فیلم شده است، اما «پلیس آهنی» در این باب حرف تازه یا به فکر وادارنده ای مطرح نمی کند. اشارات آن به شکل ناامید کننده ای سطحی هستند و تلاش های آن برای طعنه زنی و هجو مسائل در مقایسه با کنایه های تند و تیز ورهوون رنگ می بازند.

 

گروه بازیگران فیلم شامل ترکیب جالبی از چهره های آشنا و برخی چهره های نسبتاً ناشناخته است. کسی که جای پیتر ولر را گرفته، جوئل کینامن، بازیگر اصالتاً‌سوئدی است که با فیلم «کشتن» به شهرت رسید. جنیفر اهل، که دو دهه قبل در مقابل کالین فرث در نقش آقای دارسی، نقش الیزابت بنت را بازی کرد، به عنوان دستیار لجوج و سختگیر سلارز ایفای نقش می کند. ابی کورنیش، بازیگر استرالیایی که کارنامه ی هنری او ترکیب ناهمگونی از فیلم های سطح پایین و فیلم های موفق را شامل می شود، در نقش همسر مورفی ظاهر شده است. مایکل کیتون از شخصیت خود در فیلم های بتمن فاصله ی زیادی می گیرد تا سلارز را با بی اخلاقی و دغل کاری هایش به تصویر بکشد. سه بعدی ترین نقش به گری اولدمن تعلق دارد، گرچه شاید مقدار مناسبی مبهم بودن می توانست شخصیت دکتر نورتون را جالب توجه تر سازد. ساموئل ال. جکسون از شهرت خود به داشتن صدایی گوش خراش استفاده می کند تا نوواک را به شیوه ای تأثیرگذار تصویر کند و حتی فرصت این را پیدا می کند که "لحظه ای خاص ساموئل ال.جکسون" خلق کند.

 

«پلیس آهنی» تا رسیدن به پرده ی سینما، مسیری طولانی و پر دردسر را پشت سر گذاشته است. در ابتدا، قرار بود کارگردانی این بازسازی بر عهده ی دارن آرونوفسکی باشد. هنگامی که او پروژه را رها کرد، پادیلا فیلمنامه را که با استقبال خوبی روبرو شده بود با اشتیاق فراوان پذیرفت، هر چند که بعدها از دخالت های زیاد استودیو گلایه مند بود. تمامی اختلافات پشت دوربین در نهایت تنها کنجکاوی برانگیزند زیرا نسخه ی پایانی، در حالیکه با فیلم اول در یک طبق بندی قرار نمی گیرد، یک اثر سرگرم کننده ی قابل احترام برای تماشا در میانه ی فصل زمستان است. گرچه شاید «پلیس آهنی» کاملاً به اهداف خود نرسیده باشد، اما حداقل آنقدر بلند پروازی در ساخت آن وجود داشته که به چیزی بیش از یک بلاک باستر بی مفهوم و متکی به جلوه های ویژه تبدیل شود. این فیلم نه تنها به این دلیل، بلکه برای اینکه موفق می شود توجه مخاطب را به مدت دو ساعت کاملاً جلب خود کند، شایسته ی تحسین است.

 

منبع نقد فارسی

مترجم: الهام بای


ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 08 اسفند 1392 :: 10:28 :: توسط : naghd-cinema
درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
نقد فیلم او/Her/منتقد:امین رضایی نقد فیلم استاکر بخشی از نقد مضمونی راشامون.منتقد یاسر فلاح احمدی نقد فیلم جاسمین غمگین/Blue Jasmine/منتقد:کاوه قادری نقد فیلم دانی دارکو .Donnie Darko نقد فیلم پرتقال کوکی نقد فیلم «بعضی ها داغش را دوست دارند»-«some like it hot»
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران